آرشیو برایجولای, 2007

خیلی زیاد، خیلی کم

یه چشم به هم زدن، خیلی زیاده برای یه زندگی ، …. برای با هم بودن خیلی کمه ، خیلی کم  

چیزی شبیهِ جوانه یِ کوچکِ رَسته از دانه یِ گندم

نمی نشینند، راه میروند مُدام، تند تند و هیجان زده می آیند

دستپاچه و سردرگُم میروند، حرف میزنند، با هم کمتر، بیشتر

 با خودشان، دستهایشان را در هوا تکان میدهند موقع

حرف زدن، درِ اُتاقِ بدونِ دیوار، یک آن، بازِ باز یا بسته ی بسته

 نمی ماند، نرفته، برمیگردند، به هم میخورند، بی عذرخواهی یا

نگاه چپ چپی حتّی، میگذرند، از اینجا که من نگاهشان میکنم ،

مُبهمند، انگار پشتِ شیشه ای باران خورده و بخار گرفته اند،

خیلی باشند، هفت نفرند، زن و مرد و کودک، سالهاست همینطوری

می لولند و میروند و می آیند و من فقط نگاهشان میکنم .

چند روزی است نوکِ مدادم ، چیزیش شده،

چیزی شبیهِ جوانه یِ کوچکِ رَسته از دانه یِ گندم،

فکر میکنم دیگر کم کم باید بنویسمشان …

 

سینما پارادیزو

کشیش فریاد میزند : آلفردو ! بوسه ممنوع، حتی تماشایش   

لحظه های بوسیدن را میبُرند و دور میریزند.

حُکم این بود، وقتی کودک، هنوز، کودک بود .

کودک از لای درِ نیمه بازِ آپاراتخانه ی سینما، آلفردو، آپاراتچی دوست داشتنی را

دزدکی نگاه میکند …

کودک ، نگاتیوِ بوسه ها را کِش میرود از آپاراتخانه ی سینما و با وَلَع، شبها،

زیرِ نورِ چراغِ گردسوز، تماشا میکند. 

بوسه ها، گم شدند در سوت قطاری که کودک را به جوانی بُرد به دوردستها

و خاطرات هم … و عشق هم …

فقط مرگ، فقط مرگ و فقط مرگِ آلفردو، دلیل بازگشتش میشود

به خیابانهایی که هنوز ردّ پاهایش مانده بر سینه هایشان …

با سپیدی انبوه موهایش ، بوسه ها را پیدا میکند …

در حلقه ی تکه تکه های بهم چسبیده ی تمامی بوسه های آن روزها ، هدیه ی آلفردو

هدیه ی آلفردو … ویرانش میکند … تکه تکه … هر تکه اش ، هزار کودکی اش …

کسی برای بوسه نمانده است …

 

 

زلزله ی خوب

همزاد نبودند ولی در یک آن، هم آغوش مُردند

زلزله ی خوب، زلزله ای است که نگذارد هیچکس تنها بماند.

کُپی

-یه کپی از تمام صفحه های شناسنامه خودتون

-یه کپی از تمام صفحه های شناسنامه خریدار و فروشنده

-دو تا کپی از سند

-دو تا کپی از بنچاق

-یه کپی از وکالت نامه تون

-دو تا کپی از کارت ملی تون

-یه کپی از کارت پایان خدمتتون

-یه کپی از خودتون

-یه کپی از ….

 

چشمهات

برقِ شادیِ توی چشمات، وقتی درِ جعبه یِ شوکولاتِ جایزه دار و لُپ لُپ رو باز میکنی و کارتهای قرعه کشی رو با خوشحالی جمع میکنی و میگی واااای چه جایزه هایی داره ، اگه ببریم خوشبخت میشیم ، همه ی زندگیِ منه .

خوشبختیِ ما همین لحظه ی باز کردنِ درِ این جعبه هاست، همین برقِ زیبایِ تویِ چشمات، همین لحظه.

وام مسکن

سلام، ببخشید آقا ! شرایط دریافت وام هیجده میلیونی مسکن رو میشه بگین؟

خونَت کجاست ؟

یه جزیره خوشگل هست از مجمع الجزایر اقیانوس آرام، میخوام بخرمش

همین هیجده میلیون بانک شما رو کم دارم ….

پژواک در قلبِ تاریکیِ اتاقِ خالی ….

من هم  … من هم … دوستت … دوستت … دارم … دارم … دارم … دارم ……

نامگذاری

    DNA                     

     dna7.jpg                            

                                                               

پینوکیو