آرشیو برایاکتبر, 2007

شاید در وصفِ ثانیه هایی که میروند و جایی میمیرند

اصرار در نگه داشتنِ آنچه نگهداشتنی نیست

به فرو ریختنش می انجامد

همانندِ دانه های شن از میانِ انگشتان …

(شعری از مارگوت بیکل-شاعره ی آلمانی)

مثل قوطی کمپوت یا شاید قوطی کنسرو

دیدین بعضی وقتا یه قوطی کمپوت یا قوطیِ کنسرو توی آب توی جوی

کنار خیابون قِل میخوره و تلَق و تولوق، تَلَق و تولوق، اینقدر صدا میده

تا یه سپور با بیل درش میاره ؟؟

بعضی ها انگار اینجوری به این دنیا اومدن ….

A simple Wish

Let’s me ignite

2005-09-15-macro-match.jpg

اقیانوسِ عُفونی

یه روز، یه اقیانوس، از جایی که قرن ها اونجا بود، خسته شد و دلش گرفت و هوای رفتن به سرش زد

پوسید و مردابی شد که بوی عفونتش، دنیا رو برداشت ….

نجوایِ درونیِ دخترکِ گُلفروش

…. عاشق شلوغی ام، میمیرم واسه ترافیک، بزرگترین رویاهام  راهبندونه …..

 

 

آرزوهای بزرگ

یه بنده ی خدا : خدای بزرگ ! یعنی میشه ؟ یعنی میشه ؟ یعنی میشه ؟

خدای بزرگ :  نــــــــــــــــــــــــه ! بُــــــــزه !

به بهانه ی تولّد تو

derakht.JPG

          … پاییز، بهاری است که عاشق شده است ….