کسی فریادش می زند … همان که آرزویش بوده … به نام کوچکش
…
او ، زیر آب ، نفس کم می آورد …
کسی فریادش می زند … همان که آرزویش بوده … به نام کوچکش
…
او ، زیر آب ، نفس کم می آورد …
این روزا، زمانِ مشخص کردنِ سیبل و هدف و آماده کردن تفنگ و نشونه گیری
و شلیک و اگه به هدف نخورد ، تیراندازیِ دوباره نیست …
این روزا باید یه مسلسل داشته باشی ، پُرِ پُر ، هر چی زنده و مرده و هدف و
غیر هدف ، از دور و نزدیکت رد میشه، ببندی به رگبار ، یا میخوره یا نمیخوره
ولی احتمال زدنِشون خیلی زیاده …
فرصت واسه آماده کردن تفنگ و هدف گیری و تیراندازی ، خیلی خیلی کمه ….
همیشه یه مسلسلِ پُر با چند تا نوار فشنگ و خشاب همه جا، همراهتون باشه …
سیگارش را گیراند . کبریتِ روشن را نگاه کرد که به نزدیکیهای
ناخنهاش میرسید . از تصمیم بزرگی که گرفته بود، لرزید . یادِ
چشمهایی امیدوارش کرد. منصرفش کرد. با سرانگشتهاش،
خاموش کرد کبریت را و پرت کرد پشت سرش.
پُکِ عمیقی زد و دودی بیرون نداد. چشمهاش را بست ،
یاد چشمها، این بار ویرانش کرد و سیگار را توی پیتِ بنزینِ
روی زانوهاش خاموش کرد .
هر حرف ، هر نگاه ، هر سكوت ، هر كلمه
انگار قدمهايي بوده روي دامنه كوهي رو به قله و آسمان ،
من از اين ارتفاع ، نمي ترسم ، از افتادن از اين ارتفاع ، نمي ترسم ،
از تمام شدنِ حرفها ، مي ترسم ،
از تعليق ميان زمين و آسمان ، متنفرم .
مثل پلنگي كه اگر از اوجِ كوه ، به هواي ماه ، پريد ،
هر چند به او نرسيد ، امّا معلق نماند و خرد شد كه خوار شدنش ، فراموش شود.
صداي خرد شدن استخوانهايم را ،
دوست تر دارم از تمام شدنِ حرف هايمان اي ماه …
وقتي ريشه هاي محكمي داشته باشه
خوب ، رشد ميكنه.
هم تنومند تر ميشه ، هم پُر شاخ و برگ تر .
اين رو وقتي ميشه حس كرد كه ببيني
تا ساعت يك شب ، داري لباساي فرداي جيگرت رو
اتو ميكني و خواب حاليت نيست .
اين رو وقتي ميشه فهميد كه ببيني
تا ساعت دو شب ، داري واسه عسلت ، پرتقال و
نارنگيِ مهدكودكِ فرداش رو آماده ميكني و
با چشمهاي سرخ و خيس ، همه ي سفيدي هاي
گَس و تلخِ پرتقال و نارنگي رو جدا ميكني .
از چيز تازه اي حرف نميزنم …
از ريشه ي عميق و تنه ي تنومند و شاخه هاي پُر برگ و بارِ عشق،
حرف ميزنم ….
سِر شده انگشتهام ، دوست دارم
یخ زده گونه هام ، دوست دارم
میلرزم ، دوست دارم
لذتِ داغیِ ، حتّی لحظه ایِ میانِ اینهمه سرما ، در فنجانِ نسکافه ای با تو ،
دلیلِ دوست داشتنِ اینهمه سرماست ….
سیاهیِ شب و سرما، تمام نمی شود. بدم هم نمی آید تمام نشوند
کبریت، چند تایی مانده هنوز از آنهمه ای که گیراندم و گرفتم روبروی
چشمهای تن های مُبهمی که شاید بیابَمت.
نیافتمت و سِر شده ام … .
کورمال کورمال، پیِ انگشتهام میگردم و چشمهای تو هنوز …
نجات دهنده ی ما، ما کوتوله های لی لی پوتی
گالیور نیست، هر چقدرهم که بزرگ و آروم و عاشق باشه .
نجات دهنده ی ما ، ما کوتوله های معدن و جنگل،
سفید برفی نیست، هر چقدرهم که معصوم و زیبا و مهربون باشه.
هیچ اتفاقی از بیرون، نجاتمون نمیده،
اگه گالیور و سفید برفیِ تویِ وجودمون رو پیدا نکنیم … .
A Poem by Duncan Wyllie
یک
اینهمه پرنده، اون بالا بالا ها، از شمال به جنوب، از غرب به شرق
یکیشون هم حتّی هوس نمیکنه بیاد این نزدیکیای پَست
جای اَمنِ دِنجی که واسه نشستن دارن، کجاست ؟
دو
گالیور، با بودنِ فیلیتیشیا، احساسِ امنیّت میکنه همیشه.
ولی نمیدونه که بودنش واسه فیلیتیشیا، چه حسّی داره .
فیلیتیشیا، همیشه، فیلیتیشیاست.
گالیور، همیشه، گالیور …