آرشیو برایدسامبر, 2007
گاهی چقدر …
گاهی من آنقدر نیستم که تویی
گاهی تو آنقدر هستی که منم
گاهی من و تو آنقدر نیستیم/هستیم که ماییم
احتراقِ کامل به وقتِ نبض اَم
آب و دی اکسید کربن ام حالا دیگر فقط
تجزیه نه ،
کاملِ کامل کامل سوخته ام .
فقط ميخواسته كنارشون باشه…همين
آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر
كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.
هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر
كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده
ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و
حتي يه دونه گردو كم نشده .
همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.
و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.
و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .
نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.
فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !
هفت سال ديگر
سوالِ استادِ كلاسِ استراتژي اين بود
“فكر مي كنيد تا هفت سال ديگر ، چه اتفاقاتي رخ خواهد داد ؟ “
و پاسخها همه از جنسِ سياست و اقتصاد و انرژي و جنگ و صلح بود .
…….
و من فقط يك پاسخِ ساده ي مبهم را درونم نجوا ميكردم و بر زبان نياوردم
كه به جنون متهم نشوم :
“هفت سال ديگر ، هفت سال پيرتر … من ، چهل ساله خواهم بود … با تمامِ
ثانيه هايي كه گلويم را خراشيده اند و از سينه ام گذشته اند … “
وحشي، مثلِ رودخانه اي به سويِ آرامشِ دريا
از خشونتِ سرانگشتانِ وحشيِ من، صيقل ميخورند و نرم ميشوند و اهلي
و من از هراسِ اينگونه تيز و بُرنده ديگر نداشتنِشان،
در سُفتنشان، اِمساك ميكنم …
از اُستخوانهاي دوست داشتني اش حرف ميزنم …
نمايش در سه پرده
اپيزود اوّل
زن به مرد گفت كه فكر ميكند يك زنِ معمولي است، كاملا معمولي.
مرد ، نه نگفت. زن ، يك عمر ، خودش را كشت.
اپيزود دوّم
مرد به زن گفت كه فكر ميكند يك مردِ معمولي است، كاملا معمولي.
زن ، نه نگفت. مرد ، يك عمر ، زن را كشت.
اپيزود سوّم
زن ، يك زنِ معمولي بود، كاملا معمولي .
مرد ، يك مردِ معمولي بود، كاملا معمولي.
به يكديگر امّا تا زنده بودند هيچوقت نگفتند كه چه فكر ميكنند.
مرد ، يك عمر ، خودش و زنش را كشت.
Final Cut
با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی
پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه،
هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟
تو بگو چندمین ؟ … تو بگو …
به چندمین بندِ نگاهت ببندم قلبِ مغلوبم را
از کدام تارِ گیسوانت بیاویزمَم ؟
بگو … تو بگو …
من هیچگاه نخواسته ام ، آنقدر که الفبا و کلمه آموخته ام ، شمردن یاد بگیرم …
تو بگو … چندمین ؟ … چندمین ؟ … بگو …

