Final Cut

با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی

پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه، 

هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟ 

7 دیدگاه »

  1. alisalehi گفت:

    on 11 دسامبر 2007 at

    بهترین نظر برای نوشته قبلی :مونا

    اینقدر لبت رو گزیدی که زخم شد .1000بار بهت گفتم به چشماش نگاه نکن…
    حالا تا آخر عمرت وقتی لباتو ببینی یاد چشماش می افتی…

  2. faraz&forod گفت:

    on 11 دسامبر 2007 at

    اينجا چرا همش صحبت از پلنگه
    بهتر نيست اسم وبتون رو عوض كنيد ؟؟؟

  3. roze گفت:

    on 11 دسامبر 2007 at

    ببخشيد ولي براي من خيلي گنگه پليز توضيح

  4. یه مرد مغرور گفت:

    on 11 دسامبر 2007 at

    دردهایش نگفتنی
    غصه هایش
    نشنیدنی است

  5. ناشناس گفت:

    on 11 دسامبر 2007 at

    یکی بگه ، فقط یه نفر، یکی بگه چیکار باید کرد؟

  6. رضا گفت:

    on 11 دسامبر 2007 at

    تحمل…حتی نبودن…ندیدن…نبوسیدن…همه اش تحمل
    پلنگ باید یاد بگیره…
    یاد نگیره همه اش عذاب میکشه.
    ولی باید ماه هم یاد بگیره که چطور، چی ، کجا و چرا و …
    پلنگ ، پنجه هاي مهتابيش رو پاک هم بکنه اشکالی نداره. تنها راهش بوده …
    ماه ، گونه ي خراشيده شده اش رو پاك هم بكنه ، اشكالي نداره . تنها راهش بوده …

  7. مجید گفت:

    on 15 دسامبر 2007 at

    به حال خودش بذاریدش…

{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }

یک نظر بنویسید