Final Cut
با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی
پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه،
هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟
با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی
پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه،
هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟
{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }
alisalehi گفت:
on 11 دسامبر 2007 at
بهترین نظر برای نوشته قبلی :مونا
اینقدر لبت رو گزیدی که زخم شد .1000بار بهت گفتم به چشماش نگاه نکن…
حالا تا آخر عمرت وقتی لباتو ببینی یاد چشماش می افتی…
faraz&forod گفت:
on 11 دسامبر 2007 at
اينجا چرا همش صحبت از پلنگه
بهتر نيست اسم وبتون رو عوض كنيد ؟؟؟
roze گفت:
on 11 دسامبر 2007 at
ببخشيد ولي براي من خيلي گنگه پليز توضيح
یه مرد مغرور گفت:
on 11 دسامبر 2007 at
دردهایش نگفتنی
غصه هایش
نشنیدنی است
ناشناس گفت:
on 11 دسامبر 2007 at
یکی بگه ، فقط یه نفر، یکی بگه چیکار باید کرد؟
رضا گفت:
on 11 دسامبر 2007 at
تحمل…حتی نبودن…ندیدن…نبوسیدن…همه اش تحمل
پلنگ باید یاد بگیره…
یاد نگیره همه اش عذاب میکشه.
ولی باید ماه هم یاد بگیره که چطور، چی ، کجا و چرا و …
پلنگ ، پنجه هاي مهتابيش رو پاک هم بکنه اشکالی نداره. تنها راهش بوده …
ماه ، گونه ي خراشيده شده اش رو پاك هم بكنه ، اشكالي نداره . تنها راهش بوده …
مجید گفت:
on 15 دسامبر 2007 at
به حال خودش بذاریدش…