وحشي، مثلِ رودخانه اي به سويِ آرامشِ دريا

از خشونتِ سرانگشتانِ وحشيِ من، صيقل ميخورند و نرم ميشوند و اهلي

و من از هراسِ اينگونه تيز و بُرنده ديگر نداشتنِشان،

در سُفتنشان، اِمساك ميكنم …

از اُستخوانهاي دوست داشتني اش حرف ميزنم …

10 دیدگاه »

  1. alisalehi گفت:

    on 14 دسامبر 2007 at

    بهترين نظر براي نوشته قبلي
    ستايش

    دیر ولی…

    من نبودم کسی در خانه ات را کوبید
    من نبودم کسی که به تو سلام داد
    من نبودم
    کسی که سالها عاشق تو بود……
    و هر کجا که می رفتی دنبالت می کرد….

    دروغ گفتم
    من بودم!.
    من همان بودم که تو هیچ وقت نخواستی ببینی.
    با این حال
    من بودم که عاشق تو بودم
    هنوز هم عاشقت هستم
    حالا این را با صدای بلند فریاد می زنم…….
    و تو گریه می کنی و می گوئی
    “چرا این را زودتر نگفتی؟!”……….

  2. تیستو سبز انگشتی گفت:

    on 15 دسامبر 2007 at

    یه مدتیه نمیتونم هیچ کامنتی براتون بذارم. معذرت میخوام

  3. ستايش گفت:

    on 15 دسامبر 2007 at

    مي خواهم آب شوم در گستره افق
    آنجا كه دريا به آخر ميرسد و آسمان آغاز ميشود
    مي خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم
    حس ميكنم و ميدانم
    دست ميسايم و ميترسم
    باور ميكنم و اميدوارم
    كه هيچ چيز با آن به عناد بر نخيزد
    مي خواهم آب شوم در گستره افق
    آنجا كه دريا به آخر ميرسد و آسمان آغاز ميشود

  4. نوشین گفت:

    on 15 دسامبر 2007 at

    سلام …
    هنوز باد مي‌آيد،‌ باران مي‌آيد
    هنوز هم مي‌دانم هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
    حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
    که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي‌فهمند
    فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
    آسمان هم که باراني‌ست …!
    .
    .
    .
    حضورتون خیلی خوش حالم کرد …
    سبز باشید.

  5. مجید گفت:

    on 15 دسامبر 2007 at

    وحشي، مثلِ رودخانه اي به سويِ آرامشِ دریا

  6. مونا گفت:

    on 15 دسامبر 2007 at

    حتی عکس هایت هم دهن کجی می کنند به چشم های مشتاقم
    حالا که نیستی وحشی تر از همیشه به عکس هایت خیره می شوم
    وای که چقدر گرسنه اند این چشم ها و تو همیشه زیبای بی تفاوتی…

  7. مهرداد گفت:

    on 15 دسامبر 2007 at

    در نگاه و خوانش اوّل، استخوانهاي سطر آخر، غمي مثل غم از دست دادن عزيزي را تداعي ميكند در سالهاي دور … و صفت “دوست داشتني” كه براي استخوانها آمده است، اين حس را تشديد ميكند ولي اصل و جوهر متن،اين سطر نيست اگر چه هست
    ارتباطي ماورايي ميان جسم و روح
    پيوستگي و يگانگي دو جسمِ به ظاهر مجزا
    نرمي انگشتهايي و تيزي استخوانهايي
    اگرچه منظور از تيزي استخوانها، ميتواند تيزي و برجستگي زير گلو و شانه ها و دنده هاي سينه و دستها و پاها باشد كه زير نرمي انگشتهايي صيقل ميخورند، امّا ، امساك در سُفتن آنها بدليل ترس از ساييده شدن و از دست دادنشان ، همان ارتباط ماورايي روح و جسم و پيوستگي و يگانگي است
    عاشق تيزي آنها ماندن و با وجود لذت نوازش آنها، براي جاودانه نگه داشتنشان، امساك و پرهيز به خرج دادن، ماوراي روحيه حيواني انسان است
    ….
    گذشته از تمام چيزهايي كه بالا گفتم و شايد برداشت من بوده و شايد هم نادرست حتّي، ايجاز و امساك در استفاده از كلمات و ايهام و ابهام و بسيار بسيار بسيار دروني بودنِ متن است كه جادو ميكند … حيف است كه كه براي داشتن مخاطب بيشتر ، تلاشي نميكنيد

  8. علي صالحي گفت:

    on 15 دسامبر 2007 at

    مهردادعزيز… ميدوني ريختن پته ي آدم روي آب يعني چي؟
    ممنون بخاطر ريختن پته هايم روي آب
    منتظر حضورتم براي كامنتايي كه با دقت زياد ميذاريشون

  9. shahin گفت:

    on 16 دسامبر 2007 at

    گذری رد میشدم، از نوشته هاتون خوشم اومد. کامنت مهرداد هم خیلی هوشمندانه بود، کاش میتونستیم نوشته های خودشون رو هم بخونیم!!
    کارهاتون خوبه علی آقا…باز هم سر میزنم. من هم نوشته هایی دارم ولی سایتی ندارم که آدرس بدم بعدها شاید…

  10. faraz&forod گفت:

    on 16 دسامبر 2007 at

    ايوووووووووو اين آقا مهرداد كيه ؟
    مفسره ؟
    منتقده ؟
    شاعره ؟
    نويسنده است ؟
    در كلي جالبه
    منم طبق معمول نمي تونم نظر بدم ( اينم يه ادمك گريه رو مثلاً : ;(

{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }

یک نظر بنویسید