بهترین نظر برای نوشته قبلی
شاهین
و گاهی بودن و نبودنمان حتی برای لحظه ای
میتواند باعث نبودن کسی دیگر برای همیشه بگردد
پس باش هر چقدر که میتوانی
لزومی ندارد که مثل من باشی
و لزومی ندارد که مثل تو باش
مهم همان بودن است…باش باش باش تا همیشه
برف ها به هر حال آب می شن توی دستات
نمی شه سفیدیشون رو برای همیشه نگه داشت
اما می شه همیشه دستات سفید باشن و پاک
چه برفی توی دستات باشه چه نه
چه سرد باشن چه گرم
برای من مقدسن حتی بیشتر از برف …
از كجا معلوم
كلمه
محصول رويا نيست ؟
فضاي بين خيال منو
تفكر تو
دنباله ترس عارفانه جسم است
تمام شده !
نمي بيني ؟
آنچه روزشمار خدابود
امروز انگار
حرفهاي پيش پا افتاده قرن است
زمان را از ياد نبرده ام
اما كجاي اين زمين مي شود
يك جرعه بازدم زلال را تجربه كرد ؟
و
چه با شكوه است
روزي كه تحقيرها را خاك مي كنيم
و غمها از پاي در مي آيند
و دلتنگي براي هميشه خداحافظي مي كند
ديگر اين ما نيستيم كه سخن مي گوييم
ديگرانند كه تكرارمان مي كنند
گلوله های برفی
دیر یا زود
می میرند
یاد گلو له ایی افتادم که کوبیدی بر پنجره ی اتاقم
یاد آن اولین سیلی، ان اولین اشک، آه که چه کودک بودم
آنقدر گلوله را بوسیدم که آب شد!!!
alisalehi گفت:
on 31 دسامبر 2007 at
بهترین نظر برای نوشته قبلی
شاهین
و گاهی بودن و نبودنمان حتی برای لحظه ای
میتواند باعث نبودن کسی دیگر برای همیشه بگردد
پس باش هر چقدر که میتوانی
لزومی ندارد که مثل من باشی
و لزومی ندارد که مثل تو باش
مهم همان بودن است…باش باش باش تا همیشه
مونا گفت:
on 31 دسامبر 2007 at
برف ها به هر حال آب می شن توی دستات
نمی شه سفیدیشون رو برای همیشه نگه داشت
اما می شه همیشه دستات سفید باشن و پاک
چه برفی توی دستات باشه چه نه
چه سرد باشن چه گرم
برای من مقدسن حتی بیشتر از برف …
faraz&forod گفت:
on 1 ژانویه 2008 at
برف ها به هر حال آب مي شن …….
علی صالحی گفت:
on 1 ژانویه 2008 at
نوشتم برف دیروز
امروز بارید
امروز چه بنویسم ؟
برای فردا چه رویایی داری؟
LST گفت:
on 1 ژانویه 2008 at
سلام
چه زیبا نوشتی کاش همه همونطوری معنی شو بفهمن که نوشتی
پیش منم بیا
ستايش گفت:
on 1 ژانویه 2008 at
برف چيست ؟
اندكي سردي و بسياري كودكي
سپیدی و پاکی اش را نمیشود نگه داشت ؟
ستايش گفت:
on 1 ژانویه 2008 at
از كجا معلوم
كلمه
محصول رويا نيست ؟
فضاي بين خيال منو
تفكر تو
دنباله ترس عارفانه جسم است
تمام شده !
نمي بيني ؟
آنچه روزشمار خدابود
امروز انگار
حرفهاي پيش پا افتاده قرن است
زمان را از ياد نبرده ام
اما كجاي اين زمين مي شود
يك جرعه بازدم زلال را تجربه كرد ؟
و
چه با شكوه است
روزي كه تحقيرها را خاك مي كنيم
و غمها از پاي در مي آيند
و دلتنگي براي هميشه خداحافظي مي كند
ديگر اين ما نيستيم كه سخن مي گوييم
ديگرانند كه تكرارمان مي كنند
مدتهاست كه به انتظار يك معجزه ام
تنهاترين مرد گفت:
on 1 ژانویه 2008 at
اما ميتوان به خاطر سپرد….
وحتي دوستش داشت……..
تیستو سبز انگشتی گفت:
on 2 ژانویه 2008 at
یه پست گذاشته بودید که من یه نمه متوجه میشدم…تا کامنت بذارم پست جدید گذاشتید.
کامنتم از کله ام پرید!
;(
رها گفت:
on 2 ژانویه 2008 at
گلوله های برفی
دیر یا زود
می میرند
یاد گلو له ایی افتادم که کوبیدی بر پنجره ی اتاقم
یاد آن اولین سیلی، ان اولین اشک، آه که چه کودک بودم
آنقدر گلوله را بوسیدم که آب شد!!!