سپیدی و پاکی اش را نمیشود نگه داشت

snow.jpg 

برف ها به هر حال آب میشن

توی دستات اگه بخوای نگهشون داری ، زودتر ….

 

10 دیدگاه »

  1. alisalehi گفت:

    on 31 دسامبر 2007 at

    بهترین نظر برای نوشته قبلی
    شاهین
    و گاهی بودن و نبودنمان حتی برای لحظه ای
    میتواند باعث نبودن کسی دیگر برای همیشه بگردد
    پس باش هر چقدر که میتوانی
    لزومی ندارد که مثل من باشی
    و لزومی ندارد که مثل تو باش
    مهم همان بودن است…باش باش باش تا همیشه

  2. مونا گفت:

    on 31 دسامبر 2007 at

    برف ها به هر حال آب می شن توی دستات
    نمی شه سفیدیشون رو برای همیشه نگه داشت
    اما می شه همیشه دستات سفید باشن و پاک
    چه برفی توی دستات باشه چه نه
    چه سرد باشن چه گرم
    برای من مقدسن حتی بیشتر از برف …

  3. faraz&forod گفت:

    on 1 ژانویه 2008 at

    برف ها به هر حال آب مي شن …….

  4. علی صالحی گفت:

    on 1 ژانویه 2008 at

    نوشتم برف دیروز
    امروز بارید
    امروز چه بنویسم ؟
    برای فردا چه رویایی داری؟

  5. LST گفت:

    on 1 ژانویه 2008 at

    سلام
    چه زیبا نوشتی کاش همه همونطوری معنی شو بفهمن که نوشتی
    پیش منم بیا

  6. ستايش گفت:

    on 1 ژانویه 2008 at

    برف چيست ؟
    اندكي سردي و بسياري كودكي

    سپیدی و پاکی اش را نمیشود نگه داشت ؟

  7. ستايش گفت:

    on 1 ژانویه 2008 at

    از كجا معلوم
    كلمه
    محصول رويا نيست ؟‌
    فضاي بين خيال منو
    تفكر تو
    دنباله ترس عارفانه جسم است
    تمام شده !
    نمي بيني ؟
    آنچه روزشمار خدابود
    امروز انگار
    حرفهاي پيش پا افتاده قرن است
    زمان را از ياد نبرده ام
    اما كجاي اين زمين مي شود
    يك جرعه بازدم زلال را تجربه كرد ؟
    و
    چه با شكوه است
    روزي كه تحقيرها را خاك مي كنيم
    و غمها از پاي در مي آيند
    و دلتنگي براي هميشه خداحافظي مي كند
    ديگر اين ما نيستيم كه سخن مي گوييم
    ديگرانند كه تكرارمان مي كنند

    مدتهاست كه به انتظار يك معجزه ام

  8. تنهاترين مرد گفت:

    on 1 ژانویه 2008 at

    اما ميتوان به خاطر سپرد….
    وحتي دوستش داشت……..

  9. تیستو سبز انگشتی گفت:

    on 2 ژانویه 2008 at

    یه پست گذاشته بودید که من یه نمه متوجه میشدم…تا کامنت بذارم پست جدید گذاشتید.
    کامنتم از کله ام پرید!
    ;(

  10. رها گفت:

    on 2 ژانویه 2008 at

    گلوله های برفی
    دیر یا زود
    می میرند
    یاد گلو له ایی افتادم که کوبیدی بر پنجره ی اتاقم
    یاد آن اولین سیلی، ان اولین اشک، آه که چه کودک بودم
    آنقدر گلوله را بوسیدم که آب شد!!!

{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }

یک نظر بنویسید