عطر ِ توی آسانسور و سکوتِ من
پسرم! این اُدکُلنی که زدی اسمش چیه ؟ همونیه که پسرِ مرحومم میزد همیشه
میتونم یه لحظه شونه هات رو بغل کنم و ببوسم ؟
پسرم! این اُدکُلنی که زدی اسمش چیه ؟ همونیه که پسرِ مرحومم میزد همیشه
میتونم یه لحظه شونه هات رو بغل کنم و ببوسم ؟
{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }
alisalehi گفت:
on 2 ژانویه 2008 at
بهترین نظر برای نوشته قبلی
…
نوشتم برف دیروز
امروز بارید
امروز چه بنویسم ؟
برای فردا چه رویایی داری؟
تیستو سبز انگشتی گفت:
on 2 ژانویه 2008 at
:((
رها گفت:
on 2 ژانویه 2008 at
اشکهایم توام است با بوسه ی او و بوی عطرم
کاش عطرم را عوض کرده بودم
لعنتی بوی عطرم
ساناز گفت:
on 2 ژانویه 2008 at
چند وقته نمي تونم براتون كامنت بزارم نمي دونم چرا
Arash گفت:
on 2 ژانویه 2008 at
کاش شیشه عطرم همینجا بود تا پسرش را به او هدیه می دادم…!!!
شاهین گفت:
on 3 ژانویه 2008 at
و او همچنان هر روز سوار بر آن آسانسور ،
به دنبال بوی عطر پسر عزیزش …
و تو همچنان در سکوت از او دور می شوی
شاهین گفت:
on 3 ژانویه 2008 at
و اگر اکنون آن شانه ها را داشت،
هرگز بر آنها تکیه نمی کرد…
ای کاش قدر لحظه ها را بیشتر بدانیم
رها گفت:
on 3 ژانویه 2008 at
من نام عطرش را می شناسم
بوی عطرش را نیز هم
اما هیچ کس در آسانسور نبود
مونا گفت:
on 3 ژانویه 2008 at
خلی سخته از گمشده ای حرف زد که هر لحظه توی دستات حسش می کنی . خیلی سخته از اشک گفت وقتی چشمات کویریه و توی باغ همسایه بارون میاد . خیلی سخته از حس مادر گفت وقتی هرگز مادر نبودی حالا چه بوی عطرت تنها دلیل یه خاطره باشه چه خودت …