شعرترين بالا بلندِ آستينِ اَشكالودم

من دیگه دلم می‌خوادش که دلم بخوابه واسه همیشه

همينجايي که ده ساله خواب ميبينه با تو و کسی هی

 نگه که واسه چي نگاهت دوره اینقده که نمیدونی 

تازه اشکالوده هم میشه همه آستینای همه لباسام و

شور میشن و شوره میزنن و همه فکر میکنن از دریا

اومدم تازه و نمیدونن که تازه من خیلی وقته تو دریا دارم

زندگی میکنم و دوزیستم و آبشُش دارم و  و اَاَاَه ه ه …

نیا دیگه پایین دوباره ای اشکه ، به جانم نیا دیگه …

دیگه لباس ندارم که بتونم بخوام هی بپوشم ….

خود خود خودش ميدونه كه من چي ميگم و حتي

ميدونه كه من چي نميگم و حتي ميدونه كه چي نگفتم

و حتي ميدونه كه چي ميخوام بگم و نميخوام بگم و

با انگشت اشاره اش كه هميشه با اون به اون دوردورا

و نزديك نزديكا اشاره ميكنه ، لبام رو ميبنده و ميگه هيس

و ميگه با چشمام حرف بزنم و من ديگه كم كم قاطي كردم

كه لبم كدومه ، چشمم كدومه … وقتي ميخوام كه بخوابم، لبام

رو ميبندم ، وقتي ميخوام حرف نزنم، چشمام رو …

تازه بهش گفتم ديگه بجاي پيرهن فقط واسم آستين بخره ،

از اين آستين خوبا كه شوره نميزنه از اشكام ، تازه بهش

گفتم اگه آستيناش دكمه هم نداشته باشه كه خيلي خوبتره كه

هي خط  نندازه دور و بر چشمام كه وقتي ميخوان حرف بزنن

يهو كسي فكر نكنه حرفاي بد ميزنن …

تازه بهش گفتم اگه بخواد ميتونم ديگه خشكي رو يادم بره كه بره

و ديگه فقط ماهي باشم يا اگه دوست داره حتي اسب دريايي يا

نهنگ باشم براش يا حتي يه گوش ماهي كه ديگه بيرون نيام

از آب كه هي بخواد اشكام رو ببينه كه هي غصه ام رو بخوره

و تو گلوش و گلوم هي بغض گير كنه و با آب هزار تا دريا هم

پايين نره حتي و همين بغضه يهو همون وسط وسطاي حنجره و

سينه مون يهو بتركه و خودش ميدونه كه من خيلي وقته كه

بلدم نذارم اشكام از پشت لبام پايين تر بيان و به حرفام گوش

 ميدن و نمي آن و اما ميدونم كه اون اگه بغضش يهو وسط

 وسطاي گلو و سينه اش يهو بتركه ديگه من نمي تونم و …

ببين … ديگه ده ساله اشكاي من رو شناختي … اندازه ي

چند سال برو  واسم آستين بخر فقط كه داشته باشم كه بخوام

نذارم اشكام  تا پايين تر از لبام برسه كه شور نشه بوسام و

كه تلخ نشه  صِدام و كه …هيچي ديگه فقط نميخوام جز خودت

از دنيا و اينكه از اون آستين خوب خوبا كه شوره نزنن بخري برام.

بجاي همه غلطام هي خيلي  نوشتم هِي:

شعرترين بالا بلندِ آستينِ اَشكالودم

بالا بلندترين آستينِ اَشكالودِ شعرترينم

آستينِ بالا بلندِ اَشكالودترين شعرم

اَشكالودترين شعرِ آستينِ بالا بلندم

از روي همه غلطام هِي خيلي نوشتم هِي.

ديگه ميخوام هي فقط خواب ببينم تو خواب فقط.

تو هم مياي تهِ تهِ آب ؟ 


 

10 دیدگاه »

  1. شاهین گفت:

    on 7 ژانویه 2008 at

    میدونی بهترین عضو بدن چی میتونه باشه؟ شونه های آدم ، باورت میشه؟ کاش شونه هایی باشن هميشه که جای آستینا رو بگیرن…

  2. رها گفت:

    on 7 ژانویه 2008 at

    صبر کن هنوز آستینام جا داره برو واسم یه جا بجر. آره خریدنی. آره جا خریدنیه. دیگه از استینای شوره زدم خسته شدم . می خوام بمیرم.

  3. UNIQUE گفت:

    on 8 ژانویه 2008 at

    …و هنوز هم آستينش از اشك تر بود…

  4. رها گفت:

    on 8 ژانویه 2008 at

    آستین هایم هم دیگر خسته شدند از این همه اشک. اشکهایم چرا تمام نمی شود ؟ نه حتی کم نمی شود. من گم می شوم در اعماق دریا. این نهایت دلدادگیست. این نهایت من است! اکنون تمام لباسم خیس است. من باد کرده روی آبم. دیگر صدای مرغان دریایی را نمی شنوم. دیگر موجی نیست. این نهایت من است. دیگر روی آستینهایم شوره نیست. خیس خیس. لباس سفیدم کو؟ من تمام شدم

  5. ستايش گفت:

    on 9 ژانویه 2008 at

    اين روزها تنها قول ميان ما قول چشمان ست
    و من تنها خوب مي بينم و
    ديدن را بسيار دوست مي دارم
    و هي تو را ديدن را هي بيشتر
    .
    تو مي تواني پري كوچكي باشي
    غرق در ساحل آرام و هي فقط خواب ببيني تو خواب فقط
    و من نگرانم كه ناگهان بيدار شوي بي رويا
    .
    تن پوشي ندارم برايت با آستين و يا هي تنها آستين
    ولي نزديكتر كه بيايي چشمانت سر مي خورند و
    در ماهيچه هاي متورم درون قلبم جا مي گيرند
    و هي حرف بزن و حرف بزن و هي
    و من نمي زارم اشكات تا پايين تر از لبام برسه كه تلخ نشه صدام و كه ..
    و حالا مي توني به راحتي بغضتو يهو وسط وسطاي قلبم يهو بتركوني
    .
    بجاي همه غلطام هي خيلي نوشتم هِي:
    من درياي امن توام ،‌ چشم باز كن
    درياي امن توام باز كن ‌ چشم من
    من چشم توام باز كن درياي امن

    از روي همه غلطام هِي خيلي نوشتم هِي.
    هيچي ديگه ، ميخوام هي فقط جز خودت از دنيا
    تو هم مياي تهِ تهِ قلبم ؟

  6. ساناز گفت:

    on 9 ژانویه 2008 at

    واقعاً نمي دونم چي بگم

  7. س.حقیقت گفت:

    on 9 ژانویه 2008 at

    نوشته ای آمد
    کسی رفت
    ما ماندیم
    زجه ها را نشنیدیم …
    ×× تا حالا شده در حال بلعیدن مرغ ، بغض داشته باشی ؟؟؟؟××
    _ ما آدما عادت به پانتومیم داریم …
    وای
    غذای مادری داره می سوزه
    بوش نمی آد ..
    دردش میاد ..
    وای بر من که قرار بود دم کن بزارم …
    بی خیال بابا ..
    دنیا سالهاست که تو دو روز می چرخه
    مث سیبیل بابام تو دوران ابتدایی …
    راستی ..
    شاید بزرگ شدیم
    البته ..
    انگار
    نه
    انگار

    ..
    .

    تا عشق بازی با موجها
    س.حقیقت
    (خاموش)

  8. atefeh گفت:

    on 10 ژانویه 2008 at

    salam
    hame neveshtehat fogholadast…
    webloge ghashangi dari
    tabrik

  9. مونا گفت:

    on 11 ژانویه 2008 at

    هی اشک ریختی و هی اشک ریختی و هی دریا ساختی از این اشکا و هی غرق شدی و هی نفس نداشتی و هی آستین بالا آوردی تا شاید نفست در بیاد و اشکات بند بیاد و این دریا خشک بشه و ببینی که داره میاد طرفت با هزار تا آستین تر و تازه که نه عشقت روشون شوره زده نه خشکن که صورتت زخم بشه اما نه اون اومد که بشینه لاهات ته این دریا و با تو غرق بشه نه اشکات بند اومدن … تا کی هی می خوای دریایی گریه کنی برای یه بارم شده یه دریا بخند که نه دیگه آستین بخوای برای پاک کردنش نه غرق بشی که نتونه چشماتو ببینه …یه لبخندم کافیه بدون آستین تازه

  10. مصلوب گفت:

    on 12 ژانویه 2008 at

    ممنون از اينكه بهم سر زديد…

{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }

یک نظر بنویسید