من ديگر هيچ برفي را باور نميكنم

اينهمه سپيديِ نشسته بر سياهي هاي سردِ روزگار را باور نكن

سالهاست برفي نمي بارد كه شايد توانِ سياه ماندن در سوگِ

ثانيه هامان را داشته باشيم.

ردّ پاهايي بر برف هايِ سنگلاخ ها، رويايي است كه كاش

بتوانيم دستِ كم به گور ببريم .

ردّپاهايي دست نيافتني كه كسي را به جستجويمان بر انگيزد

يا ما را به يافتنِ كسي …

سفيد مي شويم و

روزگار، از خط انداختن و كندنِ پوستِمان اَبايي ندارد.

7 دیدگاه »

  1. alisalehi گفت:

    on 13 ژانویه 2008 at

    بهترين نظر براي نوشته قبلي
    شاهين
    میدونی بهترین عضو بدن چی میتونه باشه؟
    شونه های آدم
    باورت میشه؟ کاش شونه هایی باشن هميشه که جای آستینا رو بگیرن…

  2. ساناز گفت:

    on 13 ژانویه 2008 at

    رويا هم به اندازه روح پاكه، براي همين به گور نمي ره شايد به آسمون

  3. ستايش گفت:

    on 13 ژانویه 2008 at

    من ديگر هيچ برفي را باور نميكنم
    دانه هاي صبرم سفيد مي شود
    .
    اي آه !
    چقدر بپردازم تا زمان را به جريان بياندازي و حق روزگار را كف دستش بگذاري ؟

  4. گمشده گفت:

    on 13 ژانویه 2008 at

    هیچ برفی باور نمی کند که آب می شود من این را باور نمی کنم

  5. شاهین گفت:

    on 14 ژانویه 2008 at

    چرا؟؟ پس این همه سپیدی نشسته بر موهایمان از چیست؟
    برفی نمی بارد ولی باور کن در سوگ ثانیه هامان است که این چنین سپید شده اند.
    روزگار بدجور پوستمان را کنده… بماند جایی هم ما قوی تر عمل کرده ایم و پوست کلفت شده ایم تا جایی که او هم از ما متعجب مانده

  6. تیستو سبز انگشتی گفت:

    on 14 ژانویه 2008 at

    تو رو خدا برف هفته پیش رو باور کنید…هنوز جرات نمیکنیم راحت تو خیابونا قدم بزنیم ;)

  7. رها گفت:

    on 15 ژانویه 2008 at

    برف می بارد روی سنگلاخ روزگار
    به گمان پاکی، رهایی از سیاهی
    خنده دار است، خنده دار
    آب می شود، انگار نه انگار
    دست برنمی دارند از روزگار ما
    این سیاهی ها، لکها، بدیها

{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }

یک نظر بنویسید