من ديگر هيچ برفي را باور نميكنم

اينهمه سپيديِ نشسته بر سياهي هاي سردِ روزگار را باور نكن

سالهاست برفي نمي بارد كه شايد توانِ سياه ماندن در سوگِ

ثانيه هامان را داشته باشيم.

ردّ پاهايي بر برف هايِ سنگلاخ ها، رويايي است كه كاش

بتوانيم دستِ كم به گور ببريم .

ردّپاهايي دست نيافتني كه كسي را به جستجويمان بر انگيزد

يا ما را به يافتنِ كسي …

سفيد مي شويم و

روزگار، از خط انداختن و كندنِ پوستِمان اَبايي ندارد.

7 دیدگاه »

  1. alisalehi گفت:

    بهترين نظر براي نوشته قبلي
    شاهين
    میدونی بهترین عضو بدن چی میتونه باشه؟
    شونه های آدم
    باورت میشه؟ کاش شونه هایی باشن هميشه که جای آستینا رو بگیرن…

  2. ساناز گفت:

    رويا هم به اندازه روح پاكه، براي همين به گور نمي ره شايد به آسمون

  3. ستايش گفت:

    من ديگر هيچ برفي را باور نميكنم
    دانه هاي صبرم سفيد مي شود
    .
    اي آه !
    چقدر بپردازم تا زمان را به جريان بياندازي و حق روزگار را كف دستش بگذاري ؟

  4. گمشده گفت:

    هیچ برفی باور نمی کند که آب می شود من این را باور نمی کنم

  5. شاهین گفت:

    چرا؟؟ پس این همه سپیدی نشسته بر موهایمان از چیست؟
    برفی نمی بارد ولی باور کن در سوگ ثانیه هامان است که این چنین سپید شده اند.
    روزگار بدجور پوستمان را کنده… بماند جایی هم ما قوی تر عمل کرده ایم و پوست کلفت شده ایم تا جایی که او هم از ما متعجب مانده

  6. تیستو سبز انگشتی گفت:

    تو رو خدا برف هفته پیش رو باور کنید…هنوز جرات نمیکنیم راحت تو خیابونا قدم بزنیم ;)

  7. رها گفت:

    برف می بارد روی سنگلاخ روزگار
    به گمان پاکی، رهایی از سیاهی
    خنده دار است، خنده دار
    آب می شود، انگار نه انگار
    دست برنمی دارند از روزگار ما
    این سیاهی ها، لکها، بدیها


{ خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته} · { URI دنبالک }

نوشتن دیدگاه