آرشیو برایفوریه, 2008
دنباله های رنگیِ رقصانِ بادبادکم
کاش بتونم یه روز، پیش از هرگز نبودنم، چیزی که فکر
میکنم باید بهت بگم و نگفتم رو، پیدا کنم و بتونم بگم …
قبل از رها شدنِ نخم از توی دستهای روزگار و رقص ابدی
دنباله های شادِ رنگارنگم توی آسمون …
آهای شماهایی که نخم توی دستاتونه و فعلا قصد رها کردنم
رو ندارین، زیاد نیستین، کمتر از تعداد انگشتای یه دست حتّی
ولی خوب تونستین نگهم دارین توی این باد و طوفان و گر نه …
بادبادکم، برای شما می رقصم …
با دنباله های رنگارنگِ شادم توی آسمونِ شما …
ساده ترین جوابِ ممکنِ دقیق
بابای نیکا ( هراسان در جستجوی نیکا ) : نیــــــــــکـا ااااااا ! نـیکــــــــــا ااااا ! کجایــــــــی
نیکا فینگیلی (خونسرد، از توی کابینت) : اینجا .
بابای نیکا (آرومتر از قبل ولی نگران) : اونجا کجاست ؟ کجایی بابایی ؟
نیکا فینگیلی (خونسردتر از قبل، از توی کابینت) : اینجا بابایی. اینجا دیگه .
کجایی ِ سرچشمه ی این تلخی ِ بی نهایت
آستینِ پیراهن یا دستمال کاغذی، ردّ ِ اشک ها را فقط پاک می کند
بند نمی آورد، بند نمی آورد، بند نمی آورد ….

