{ 9 مارس 2008 @ 10:32 ق.ظ } · { داستان کوتاه }
-آقای راننده … ببخشید …ستّارخان میخوره ؟
-اِ اِ … چرا ستّارخان آبجی ؟
on 9 مارس 2008 at 10:36 ق.ظ
بهترین نظر برای نوشته قبلی : ساناز خيلي عميق شده… آخه قد منم در نظر بگيرين
on 10 مارس 2008 at 9:14 ق.ظ
این ایده ها رو از کجا میاره این آقای شاعر؟؟
با چه دیدی بخونیمش؟!
on 10 مارس 2008 at 10:37 ق.ظ
شاهين عزيز تو اين وبلاگ مي توني هرطور كه مي خواي و دوست داري بخوني… اينجا آزادي حاكمه… لااقل اينجا راحت باشيم…
on 11 مارس 2008 at 8:48 ب.ظ
تنها کسی که همیشه و شاید هر روز وبلاگش رو میخونم خودتی! اما این روزا دستم به نوشتن نمیره/ حتی کامنت گذاشتن هم برام سخته. به خصوص که برای نوشته های آدمهای خاص کامنت گذاشتن هم اصلن آسون نیست…
on 15 مارس 2008 at 5:31 ق.ظ
سلام خوبم مرسي اين هفته آخر يه خروار كار ريختن سرمون منم كه تو اين هوا اصلاً نمي تونم كار كنم… مرسي كه هميشه نظرتون رو راحت مي گين… اين قالب يه هديه بود براي همين گذاشتم وگرنه منم ديگه سياه دوست ندارم… عوضش كردم ، بگين اين يكي چطوره؟
{ خوراک RSS دیدگاههای این نوشته} · { URI دنبالک }
Name
E-mail (never displayed)
URI
مرا از دیدگاههای بعدی از طریق رایانامه باخبر کن.
aort گفت:
on 9 مارس 2008 at 10:36 ق.ظ
بهترین نظر برای نوشته قبلی :
ساناز
خيلي عميق شده… آخه قد منم در نظر بگيرين
shahin گفت:
on 10 مارس 2008 at 9:14 ق.ظ
این ایده ها رو از کجا میاره این آقای شاعر؟؟
با چه دیدی بخونیمش؟!
ساناز گفت:
on 10 مارس 2008 at 10:37 ق.ظ
شاهين عزيز تو اين وبلاگ مي توني هرطور كه مي خواي و دوست داري بخوني… اينجا آزادي حاكمه… لااقل اينجا راحت باشيم…
مجید گفت:
on 11 مارس 2008 at 8:48 ب.ظ
تنها کسی که همیشه و شاید هر روز وبلاگش رو میخونم خودتی! اما این روزا دستم به نوشتن نمیره/ حتی کامنت گذاشتن هم برام سخته. به خصوص که برای نوشته های آدمهای خاص کامنت گذاشتن هم اصلن آسون نیست…
ساناز گفت:
on 15 مارس 2008 at 5:31 ق.ظ
سلام خوبم مرسي اين هفته آخر يه خروار كار ريختن سرمون منم كه تو اين هوا اصلاً نمي تونم كار كنم…
مرسي كه هميشه نظرتون رو راحت مي گين… اين قالب يه هديه بود براي همين گذاشتم وگرنه منم ديگه سياه دوست ندارم… عوضش كردم ، بگين اين يكي چطوره؟