اَلبَت ستّارخان رو خدا رحمت کنه، من مگه مُردم ؟

-آقای راننده … ببخشید …ستّارخان میخوره ؟

-اِ اِ … چرا ستّارخان آبجی ؟

 

5 دیدگاه »

  1. aort گفت:

    on 9 مارس 2008 at

    بهترین نظر برای نوشته قبلی :
    ساناز
    خيلي عميق شده… آخه قد منم در نظر بگيرين

  2. shahin گفت:

    on 10 مارس 2008 at

    این ایده ها رو از کجا میاره این آقای شاعر؟؟

    با چه دیدی بخونیمش؟!

  3. ساناز گفت:

    on 10 مارس 2008 at

    شاهين عزيز تو اين وبلاگ مي توني هرطور كه مي خواي و دوست داري بخوني… اينجا آزادي حاكمه… لااقل اينجا راحت باشيم…

  4. مجید گفت:

    on 11 مارس 2008 at

    تنها کسی که همیشه و شاید هر روز وبلاگش رو میخونم خودتی! اما این روزا دستم به نوشتن نمیره/ حتی کامنت گذاشتن هم برام سخته. به خصوص که برای نوشته های آدمهای خاص کامنت گذاشتن هم اصلن آسون نیست…

  5. ساناز گفت:

    on 15 مارس 2008 at

    سلام خوبم مرسي اين هفته آخر يه خروار كار ريختن سرمون منم كه تو اين هوا اصلاً نمي تونم كار كنم…
    مرسي كه هميشه نظرتون رو راحت مي گين… اين قالب يه هديه بود براي همين گذاشتم وگرنه منم ديگه سياه دوست ندارم… عوضش كردم ، بگين اين يكي چطوره؟

{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }

یک نظر بنویسید