قندی که به چشم میزند، شیرین نیست
عیدت مبارک … میدونی چند سال میتونستم ببینمت و ندیدم و حالا
که اینجایی نمی تونم ؟
بیا جلوتر، دستت رو به من بده …کجایی؟ تو دستم رو بگیر …
تو ببوسم ، بزار صورتت رو لمس کنم، جلوم بایست، میخوام با
دستهام قدّت رو وجب کنم، شاید بتونم بفهمم چقدر بزرگ شدی ….
aort گفت:
on 29 مارس 2008 at
بهترین نظر برای نوشته قبلی
ساناز :
غرق بشه بهتر از اينه كه سنگ بشه…
ستايش گفت:
on 29 مارس 2008 at
نمي دونم اين شعري كه مي نويسم چقدر و چطور ميشه به اين نوشته ات ربط داد ولي اولين شعري كه به نظرم آمد اين بود . دقيق هم يادم نمياد شاعر چه كسي . در مورد شعري كه اول سالي توي وبلاگم نوشتم و حالت و بهم زد متأسفم ولي واقعيت داره خودت هم مي دوني كه اگه نداشت نمي نوشتي .
..
وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست
نگفتم :عزيزم اين كار را نكن
نگفتم برگرد
و يك بار ديگر به من فرصت بده
وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه
رويم را برگرداندم
حالا او رفته و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم
نگفتم:عزيزم متاسفم
چون من هم مقصر بودم
نگفتم:اختلاف را كنار بگذاريم
چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است
گفتم: اگر راهت را انتخاب كرده اي
من آن را سد نخواهم كرد
حالا او رفته و من
تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم
نگفتم : اگر تو نباشي
زندگي ام بي معني خواهد بود
فكر مي كرديم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد
اما حالا تنها كاري كه مي كنم
گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم
نگفتم : باراني ات را در آر…
قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم
نگفتم:جاده بيرون خانه
طولاني و خلوت و بي انتهاست
گفتم:خدانگهدار موفق باشي
خدا به همراهت او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام آن چيزهايي كه نگفتم زندگي كنم.
Coral گفت:
on 30 مارس 2008 at
چرا اسم اینجا آشناست! ولی تو گوگل ریدر همون قبلیرو داشتم واسه همین اینجارو نمی خوندم!
ghazale گفت:
on 7 آوریل 2008 at
سلام
ممنون از حضورت
وبلاگات هر دو شعراي قشنگي دارند
خوشحالم از آشناييتون