سخته نميشه گفت…ميشه تشبيهش كرد فقط، شايد بشه فهميدش
عين اين ميمونه كه توي يه بيابون داغ، آفتاب اشكات رو روي
مژه هات بسوزونه و حتّي نذاره گونه هات رو تر كنه .
عين اين ميمونه كه داري ميميري از دلتنگي توي داغيِ تنهايي و
بهت بگن :
شما به رياستِ كلّ شن هاي روان بيابان منصوب ميشويد !
پي نوشت براي آنهايي كه نبودنشان رنجم ميدهد :
اكنون این تلخي ها را كه می خوانید
من اینجا نیستم لابلایِ این حرفها و سطر ها
شاید کنارِ نقطه های پایانیِ سطرِ آخر
با لبخندی انتظارتان را بکشم
شاید هم کنارِِ الفِ اکنونِ خطِّ اول
در اندیشه ی خط زدنِ این کلمات باشم كه بغضم نتركد
تا این پلّه ی هفتم که امیدی به یاری تان هست هنوز
و تا ابرهايي كه آنجاييد خواهد بود
می خواستم شعری بشکفد از چشمها و دستهای شما و نشد
می خواستم
امّا
نتوانستم …
ببخشيدم …