آرشیو برایمی, 2008

محكوم نه منصوب

سخته نميشه گفت…ميشه تشبيهش كرد فقط، شايد بشه فهميدش

عين اين ميمونه كه توي يه بيابون داغ، آفتاب اشكات رو روي

مژه هات بسوزونه و حتّي نذاره گونه هات رو تر كنه .

عين اين ميمونه كه داري ميميري از دلتنگي توي داغيِ تنهايي و

بهت بگن :

شما به رياستِ كلّ شن هاي روان بيابان منصوب ميشويد !

 پي نوشت براي آنهايي كه نبودنشان رنجم ميدهد :

اكنون این تلخي ها  را كه می خوانید

من اینجا نیستم لابلایِ این حرفها و سطر ها

شاید کنارِ نقطه های پایانیِ سطرِ آخر

با لبخندی انتظارتان را بکشم

شاید هم کنارِِ الفِ اکنونِ خطِّ اول

در اندیشه ی خط زدنِ این کلمات باشم كه بغضم نتركد

تا این پلّه ی هفتم که امیدی به یاری تان هست هنوز

و تا ابرهايي كه آنجاييد خواهد بود

می خواستم شعری بشکفد از چشمها و دستهای شما و نشد

می خواستم

امّا

نتوانستم  

ببخشيدم …

 

قصه هاي ناتمام …

1)

- ….

-….

- مي تونيم الان همديگه رو ببينيم ؟

- ساعت هفت و بيست و هفت دقيقه …

- خوبه، كجا همديگه رو ببينيم ؟

- ساعت هفت و بيست و هفت دقيقه …

- باشه باشه خوبه … همون نيمكت هميشگي ديگه ؟

- ساعت هفت و بيست و هشت دقيقه …

-باشه، دارم راه مي افتم … كاري نداري؟ چيزي نمي خواي؟

- ساعت هفت و بيست و هشت دقيقه …

- مواظب خودت باش … خداحافظ …

- ساعت هفت و بيست و نه دقيقه …ساعت هفت و بيست و ……..

2)

- الو … سلام …

- مشترك مورد نظر در دسترس نمي  باشد، لطفا بعدا شماره گيري فرماييد ….

- كدوم مشترك مورد نظر ؟  همينجوري شماره گرفتم … خودت خوبي واسم …

- مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد، لطفا بعدا شماره گيري فرماييد …….

………..

 

روياها هميشه به حقيقت مي پيوندند … گاهي شيرين، گاهي تلخ

پنج سالت كه بود، وقتي بلنديِ رؤياهات را ميديد،ميگفت كه تو حتما، حتما يك روز خلبان خواهي شد …

نيست كه ببيند خلبان شده اي … خلبانِ يك فانتوم ……