{ 12 می 2008 @ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
1)
- ….
-….
- مي تونيم الان همديگه رو ببينيم ؟
- ساعت هفت و بيست و هفت دقيقه …
- خوبه، كجا همديگه رو ببينيم ؟
- ساعت هفت و بيست و هفت دقيقه …
- باشه باشه خوبه … همون نيمكت هميشگي ديگه ؟
- ساعت هفت و بيست و هشت دقيقه …
-باشه، دارم راه مي افتم … كاري نداري؟ چيزي نمي خواي؟
- ساعت هفت و بيست و هشت دقيقه …
- مواظب خودت باش … خداحافظ …
- ساعت هفت و بيست و نه دقيقه …ساعت هفت و بيست و ……..
2)
- الو … سلام …
- مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد، لطفا بعدا شماره گيري فرماييد ….
- كدوم مشترك مورد نظر ؟ همينجوري شماره گرفتم … خودت خوبي واسم …
- مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد، لطفا بعدا شماره گيري فرماييد …….
………..
شاهين گفت:
on 13 می 2008 at
بدتر و مأيوسانه تر وقتيه كه يك وبلاگ داشته باشي كه فقط يك نفر ازش خبر داشته باشه و بدوني كه اون يك نفر هم ديگه دل به اون وبلاگ نميده. ولي باز هر روز و هرروز . نه يك بار بلكه بيش از 10 بار اون رو باز كني و با آخرين پست به تاريخ يك ماه قبل و با يك عدد كامنت مواجه بشي . كامنتي كه خودت براي تست گذاشتي كه مطمئن بشي تو اون وبلاگ ميشه كامنت گذاشت.
و باز فردا…
و باز روز بعد از آن …
و بازززززززززززززززززززززز.
ستايش گفت:
on 19 می 2008 at
چند بار اميد بستي و دام بر نهادي
تا دستي ياري دهنده
كلامي مهر آميز
نوازشي
يا گوشي شنوا به چنگ آري
چند بار دامت را تهي يافتي
از پاي منشين
آماده شو
كه ديگر بار و ديگر بار
دام باز گستري
” مارگوت بيكل “