سخته نميشه گفت…ميشه تشبيهش كرد فقط، شايد بشه فهميدش
عين اين ميمونه كه توي يه بيابون داغ، آفتاب اشكات رو روي
مژه هات بسوزونه و حتّي نذاره گونه هات رو تر كنه .
عين اين ميمونه كه داري ميميري از دلتنگي توي داغيِ تنهايي و
بهت بگن :
شما به رياستِ كلّ شن هاي روان بيابان منصوب ميشويد !
پي نوشت براي آنهايي كه نبودنشان رنجم ميدهد :
اكنون این تلخي ها را كه می خوانید
من اینجا نیستم لابلایِ این حرفها و سطر ها
شاید کنارِ نقطه های پایانیِ سطرِ آخر
با لبخندی انتظارتان را بکشم
شاید هم کنارِِ الفِ اکنونِ خطِّ اول
در اندیشه ی خط زدنِ این کلمات باشم كه بغضم نتركد
تا این پلّه ی هفتم که امیدی به یاری تان هست هنوز
و تا ابرهايي كه آنجاييد خواهد بود
می خواستم شعری بشکفد از چشمها و دستهای شما و نشد
می خواستم
امّا
نتوانستم …
ببخشيدم …
ستايش گفت:
on 26 می 2008 at 12:37 ب.ظ
كمي سخت تر از سخته
vahid گفت:
on 26 می 2008 at 2:43 ب.ظ
ميشه تحمل كرد
ستايش گفت:
on 28 می 2008 at 8:00 ق.ظ
و اگر باران بر بيابان مي باريد ، به جاي خار بنفشه مي روييد
.
نمي دانم رياست اين اختيار داده ؟
roze گفت:
on 28 می 2008 at 9:53 ق.ظ
هر چند كه لحظه هاي آخر با شما صحبت كردم
اونم در حاليكه كه بغض مجال ادامه صحبت را نداد
فقط مي تونم بگم كسي كه هميشه و در هر شرايطي همراه همه بود داره مي ره
از احساسش و با ذوق بودنش و بقيه نمي گم….
فقط اينو مي گم
خوش به حال اونايي كه از اين به بعد شما را به عنوان همكار در كنار خودشون دارن
بازم بهترين ها را براتون آرزو مي كنم
ستاره حلبی گفت:
on 28 می 2008 at 10:44 ق.ظ
روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
گرچه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد
مليحه گفت:
on 28 می 2008 at 11:21 ق.ظ
من نميتونم شعر بگم ولي اگه مي تونستم يه شعر مي گفتم كه شايد مفهومش اين بود كه “خدايا ديگه بسه” شايد اين بار فرياد منو مي شنيد
ساناز گفت:
on 31 می 2008 at 3:39 ق.ظ
خيلي خوشحالم كه اونجا نيستم و رفتن شما رو نمي بينم… سمت جديد تبريك، لياقتش رو داشتين… مطمئن باشين همه چي خوب ميشه
faraz&forod گفت:
on 31 می 2008 at 11:13 ق.ظ
tabrikkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkkk
بلفی گفت:
on 1 ژوئن 2008 at 9:23 ق.ظ
عادت واقعی ترین بخش زندگیه