آرشیو برایجولای, 2008

No End

فاصله ها حریف خاطره ها ……  

پازلِ تاكسيِ وَن

-من ستارخانم اكبر، نه خره، ستارخان رو كه خدا رحمت كنه، توي خيابون ستارخان، دارم ميرم بالا، شب تو ماشين ميخوابم، ببين لباس خوبات تنت باشه آماده، اين زنيكه اگه باز اومد اجاره اش رو خواست، بگو بابام هنوز از دوبي نيومده …

-خانوم جان ! خوب هستيد شما؟ تا نيم ساعت ديگه ميرسم خدمتتون خونه، فقط ماست ميخواستيد و نوار بهداشتي و  لُپ لُپ ديگه ؟ امر ديگه اي …

-داداشِ من! من الان تو تاكسي ام، دارم ميرم اونجا، خودت بهش بگو دو تا شاهد از سر كوچه پيدا كنه پنج تومن بزاره كف دستشون بياره با خودش كلانتري ديگه جون نَنَت …

-خوبي فِري، عزيزم ؟  بيدارت كردم جيگرم ؟ ببخش ديگه پرنسِسِت رو ، تو راه دانشگاهم، كتابخونه ميبينمت قربونت برم …

 -ببين گُه ِ عوضي ! بيست دقيقه ديگه اونجام، اومدي مثل بچه ي آدم چكت رو پاس كردي، كردي، نكردي ….

-ببين پانته آ ، ببخش كه دير ميرسم ، صبح ماشين خودم روشن نشد، بابا و مامان و اِلي هم ماشيناشون رو برده بودن، دارم با تاكسي ميام هاني…

-آره تازه اعلام كردن، 921 و 922 و 923 شهري، روغن و قند و شكر، به عباسِ ميدون هفت تير بگو اين كوپن جديدا رو كه صبح اعلام كردن روي كاغذش بنويسه، خبر نداره فكر كنم …

-اُوكي هستي سالي جون؟ آره، دارم ميرم، مياي سوييمينگ ديگه؟ ببين اين كِر ِمِ برنزه مََكس فَكتور جديده و مايو دو تيكه جديدم رو هم دارم ميارم كه چِشِ نازي در بياد …

-آره آره، صد تومني كه ديروز علي الحساب گرفتم رو  بده جواد بياره با خودش بيمارستان، بگو بزاره تو شورتش و بياره كه ندزدن ازش بيچاره بشيم، مثل او ده تومن پريروز، آره دارم جواب آزمايش و عكساي معده و قلبش رو ميبرم …

از نوزده سال پيش تا هميشه …

 

چهارده سالم بود كه به اصرار بابام و دوستش، رفتم براي تماشاي هامونِ مهرجويي .

اونهمه فلسفه و روابط پيچيده، درسته كه خيلي برام قابل درك نبود ولي چيزي توي فيلم بود كه باعث شد بعد ها كه درك بهتري از فيلم و شعر و فلسفه پيدا كردم، چهار بار ديگه فيلم رو ببينم و لذت ببرم و درك بهتري از فيلمهاي ديگه ي اين مدلي پيدا كنم .

بيست سالم بود كه به خاطر موسيقي متن شعرهاي سيد علي صالحي، جذب كاستي شدم كه عشقِ اون سالهام رو دامن ميزد و تازه نگه ميداشت. ولي چيز ديگه اي لابلاي اون موسيقي و شعر بود كه شايد همون، باعث شد شعر رو بهتر بفهمم و جدّي تر برم دنبالش .

و حالا همون چهره اي كه توي فيلم هامون بود و همون كلامي كه توي اون كاست نامه ها بود و ديدن و شنيدنِ حتّي صورت و صدايِ رو به افولِش، ناگهان نيست … ولي باور دارم كه جاودانه است، اينجا كنار ِ قلبم كه مي تپه …

Insomnia

به شمردن ستاره هاي آنسوي پرده ي خيال پنجره اش تا خواب عادت داشت …

امّا خواب نداشت … سالها بود … سرخي چشمهاش گواهي مي داد …

يك … به بيشتر از يك نمي رسيد … و دوباره از اوّل … يك … و … .

بيخيال !  همه كه ستاره نيستن پسر !

گاهي وقتا …

شده گاهي كه حالِ عوض كردنِ دنده ي ماشين رو نداري ….

گاهي هم پيش اومده كه حالِ گاز دادن به ماشين رو نداري ….

بعضي وقتا موقعِ عوض كردن مسير يا پيچيدن، حسّ ِ اينكه يه نيم نگاه به بغل يا پشت بكني رو نداري ….

گاهي اوقات حوصله ي اينكه پات رو روي گاز شُل تر كني نداري ….

گاهي وقتا دوست نداري هيچوقت، هيچ جا، تو هيچ شرايطي….. پات رو بزاري رو ترمز ….

…..