نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن
گريســتن گريســتن گريســتن گريســتن گريسـتن گريسـتن گريســتن
نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن
گريســتن گريســتن گريســتن گريســتن گريسـتن گريسـتن گريســتن
تو آن سوی روشنای ِ معادله نشسته ای آرام به انتظار
من این سوی ِ سرد و سیاه بال بال میزنم
از کدام اوج بپرم تا در سقوط آزاد به C لازم برسم برای تو شدن ؟
تپش ِ زنگار گرفته اش را كوك ميكنم با تار ِ گيسوان ِ تو.
نه ، نه ، از ساز نميخواهم بگويم، از سوز حرف ميزنم كه خواب نمانم.
ساعتي كه زنگ زده باشد، زنگ ميزند ؟