چه بي ذوق ؛ مخترع ِ دُكمه !
چه بي رحم ؛ كاشفِ دوخت و نخ و الياف !
چه سنگدل ؛ مبدع ِ پيراهن !
…
چه تنها ؛ خالق ِ تـَـن !
چه بي ذوق ؛ مخترع ِ دُكمه !
چه بي رحم ؛ كاشفِ دوخت و نخ و الياف !
چه سنگدل ؛ مبدع ِ پيراهن !
…
چه تنها ؛ خالق ِ تـَـن !
{ خوراک RSS دیدگاههای این نوشته} · { URI دنبالک }
فرانك گفت:
on 3 سپتامبر 2008 at 10:17 ق.ظ
و تو خوب ديدي كه آن جا چقدر فيزيك و فلسفه و هنر و منطق و كتاب و مجله و روزنامه و خط كش و كامپيوتر و كاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهايي و بغض و زخم و ياس و دل تنگي و اشك و آشوب و مه و مه و مه و تاريكي و سكوت و ترس و اندوه و غربت در هم ريخته بود و دل گيج گيج بود . و دل سياه و شلوغ و سنگين بود . گفتي اينجا رازي نيست ! گفتم : راز ؟ گفتي : من رازم . و آمدي تا وسط خط كش ها . بعد چشم هات از ميان آن قاب سبز جادو كردندو گويي طوفاني غريب در گرفت .آنچنان كه نزديك بود دل از جا كنده شود و من مي ديدم كه حرف ها و فلسفه ها و كتاب ها و خط كش ها و كاغذها و ياس ها و تاريكي ها و ترس و آشوب و مه و سكوت و زخم و دل تنگي و غربت و اندوه ، مثل ذرات شن در شن زار ، از سطح دل روبيده مي شدند و چون كاغذ پاره هايي در آغوش طوفان گم مي شدند . خانه پرداخته شد . خانه روشن شد . خلوت و عجب سبك . و تو در دل هبوط كردي . گفتم : چيستي ؟ گفتي : راز !
فرانك گفت:
on 3 سپتامبر 2008 at 10:19 ق.ظ
روي ماه خداوند را ببوس !
رامين چمن گفت:
on 3 سپتامبر 2008 at 8:45 ب.ظ
فقط كاري بكن كه نخ نما نشم ….
محسن گفت:
on 4 سپتامبر 2008 at 12:02 ب.ظ
دکمه را خود به سماجت نخ به پیراهنم تحمیل میکنم .تا آزادگی تنم را زنجیر کنم