Bare

چه بي ذوق ؛ مخترع ِ دُكمه !

چه بي رحم ؛ كاشفِ دوخت و نخ و الياف !

چه سنگدل ؛ مبدع ِ پيراهن !

چه تنها ؛ خالق ِ تـَـن !

 

 

4 دیدگاه »

  1. فرانك گفت:

    و تو خوب ديدي كه آن جا چقدر فيزيك و فلسفه و هنر و منطق و كتاب و مجله و روزنامه و خط كش و كامپيوتر و كاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهايي و بغض و زخم و ياس و دل تنگي و اشك و آشوب و مه و مه و مه و تاريكي و سكوت و ترس و اندوه و غربت در هم ريخته بود و دل گيج گيج بود . و دل سياه و شلوغ و سنگين بود . گفتي اينجا رازي نيست ! گفتم : راز ؟ گفتي : من رازم . و آمدي تا وسط خط كش ها . بعد چشم هات از ميان آن قاب سبز جادو كردندو گويي طوفاني غريب در گرفت .آنچنان كه نزديك بود دل از جا كنده شود و من مي ديدم كه حرف ها و فلسفه ها و كتاب ها و خط كش ها و كاغذها و ياس ها و تاريكي ها و ترس و آشوب و مه و سكوت و زخم و دل تنگي و غربت و اندوه ،‌ مثل ذرات شن در شن زار ،‌ از سطح دل روبيده مي شدند و چون كاغذ پاره هايي در آغوش طوفان گم مي شدند . خانه پرداخته شد . خانه روشن شد . خلوت و عجب سبك . و تو در دل هبوط كردي . گفتم : چيستي ؟ گفتي : راز !

  2. فرانك گفت:

    روي ماه خداوند را ببوس !

  3. فقط كاري بكن كه نخ نما نشم ….

  4. محسن گفت:

    دکمه را خود به سماجت نخ به پیراهنم تحمیل میکنم .تا آزادگی تنم را زنجیر کنم


{ خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته} · { URI دنبالک }

نوشتن دیدگاه