آرشیو برایاکتبر, 2008

بويِ سگ

………

- اوّلش كه حس كردم نشستي پيشم و هيچي نگفتي، خوشم اومد ازت، ولي الان تو هم عين همه بوي سگ ميدي، بوي سگ، از همون اوّلش كه نشستي كنارم، نفست بوي سگ ميداد، دهنم بوي سگ گرفته، يك ساعته دارم زندگيم رو واست ميگم و هيچي نمي گي و هي فقط خودت رو مي مالي به سفيدي عصام و هي بهم نزديكتر ميشي، تو هم عين بقيه … برو گمشو، خفه شدم از بوي سگت … برووووووو !

 

- واق واق واق …… واق واقواق واق واق واق واق …  واق واق واق ……

مثل ِ …

بي غوغا و وسوسه و رؤيا  آرام ِ آرام تر از آرامش ِ پس از توفان

مثل ِ نبض ِ يك اسب ِ وحشي ِ سياه ِ سياه ِ مُرده

 

 

 

شوریِ شیرین

نمکِ روح و جسمِ ثانیه هایِ عُـــمرم … بر زخمهایِ جسم و روحمی !

 

آره مُــمکنه …

چیزی که مدّتهاست ازش استفاده ای نمی شه و کنج ِ یه صندوقچه یا کابینت یا انباری، فراموش شده یا فوق ِ فوقش توی ِ یه قفسه ی شیشه ای فقط واسه ی دکور ازش استفاده میشه، مگه ممکنه بشکنه ؟