قصّه ي غصه هاي كوچكِ من و تو

هنوز ننشستي سر ِ جات تويِ صندليِ كنار ِ من تويِ ماشين كه نگام ميكني  و با بغض، مي پرسي : ميريم ؟  بهت ميگم : بله عزيز دلم، حتما.  راضي نميشي و آروم مي پرسي : كدومشون رو ميريم؟ هميني كه تويِ همين كوچه يِ نزديكه ميشه بريم ؟ همون سوالي  كه من انتظارش رو دارم و هر روز مي پرسي، پرسيدي و من … من نمي تونم برات بگم كه چرا اينقدر بهونه ميارم كه اينجايي كه تو ميگي نريم و بريم همون مغازه يِ نزديكِ خونه مون … حتّي اگه واست بگم هم كه چند بار هم گفتم، راضي نميشي و متوجه علّتِ اصليِ بهونه هام نميشي … چيزي نمي گي ديگه و دماغت رو ميچسبوني به شيشه ي سرد ماشين و بيرون رو نگاه ميكني و خودت رو با آهنگايي كه گوش ميديم با هم و گاهي زير ِ لب ميخونيم، مشغول ميكني … هر از گاهي كه برميگردي و زير چشمي نگام ميكني، دلهره و دلواپسي رو ميخونم از تو چشمهايِ خوشگلت … نگراني … نگران اينكه نكنه نريم مغازه ي كنار خونه مون، دلواپسي كه حالا كه اونجايي كه تو مي خواستي نرفتيم، نكنه جايي كه من هم بهت قول دادم نريم … و اين نگاه هاي بي اعتمادت به من و تَرسِت از اينكه چي ميشه، ضربان قلبم رو تندتر ميكنه و شقيقه هام رو وادار ميكنه به تند تند زدن و شوقِ بغل كردنت رو هم حتّي نبايد داشته باشم چون نميتونم پشتِ فرمون ماشين وقتي دارم رانندگي ميكنم، بغلت كنم ولي خب ميتونم حداقل دستت رو بگيرم و گاهي اينقدر تحمّلم كم ميشه كه ماشين رو ميزنم كنار و بغلت ميكنم و مي بوسمت تا بتونم بهت اينجوري بگم كه مي برمت جايي كه گفتم و بتونم تا خونه برونم دوباره بي اشك… و اين قصه ي رفتن و نرفتن و بغض و شوق و غصه ي كوچيكي كه تا مغازه ي كنار ِ خونه مون و خوش شدن دلِ كوچولوي بزرگِ تو به قاقالي لي هاي مغازه، بيشتر طول نميكشه، هر روز از شنبه تا چهارشنبه، هر هفته، هر ماه،  تكرار ميشه و …. 

6 دیدگاه »

  1. roze گفت:

    ايييييييييييييييييييييييييييييييييي جونم، عجب حس پدرانه نابيييييييييييييييييييييييييييييييييييي

  2. تو در آلبوم كودكي هاي مني
    من آن را ورق مي زنم
    و تو روزهاي عمر مرا…

  3. مليحه گفت:

    چند سال ديگه قلبش، دلش، شقيقه هاش از يادآوري روزايي كه دل باباش مي لرزيده تند ميزنه اونوقته اشكهاش بغضي رو كه پدر فرو خورده جبران ميكنه

  4. the tin star گفت:

    توي اون كوچه غمگين جاي پاهاي تو مونده
    هنوزم اون بيد مجنون عكس قلبت رو پوشونده

  5. محسن گفت:

    بزرگهایی هستیم که پدر ومادر شدن بند دلمونو پاره می کنه . همون آدمایی که قصه نه نه بابا دل بزرگ نشدمونو به هم می پیچید.
    البته تو مرد شجاعی هستی.

  6. ستیغ گفت:

    با عرض پوزش اول : میخواستم بگم که از رازآلودگی میانه ی داستان ذوق زده شده بودم و بی صبرانه منتظر یک بهت زدگی ناب بودم که قرار بود در انتهای داستان من رو فرا بگیره. ولی انتظارم به گل نشست. ملالی نیست. شاید انتظار من بی جا بوده.

    دوم : ای کاش که میشد زمان را متوقف کرد تا نبینم که اندامت هر روز رشد میکنند، قد میکشی. کاش میشد عصاره ی این بچگی هایت را تبدیل به عطر می کردم و تا ابد حفظش می کردم و دیگر هیچ نمیخواستم. حیف…… حیف که سالهاست که بزرگ شدی و مغازه ها برایت جز لوازم لوکس و آرایشی چیزی در بر ندارند.
    یادش به خیر

    سوم : ممنون از اینکه اطلاع دادین. با اجازه تون من آدرس تون رو بذارم تو بلاگم. اگر شما هم سر بزنید ممنون میشم و خوشحال. این آدرس منه:
    http://setigh.wordpress.com


{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }

یک نظر بنویسید