چند سالي هست كه پياده روها، دلتنگِ قدمهاي ما، از خيابانِ هميشه باران خورده يِ نجوايِ دستهاي من و گيسوانِ تو، رو به دهليزهايِ قلبمان، آغاز ميشوند. كوتاه و عميق! كمي دورتر، بيرونِ اين واحد 18، پنج سالي هست كه شاخه هايِ درختانِ دو سوي خيابانِ وليعصر، پارك انديشه، جمشيديه، دركه، كتابفروشيهاي كريمخان، رستوران خوان سالار، موزه هنرهاي معاصر، سينماهاي سروش و و ايران، ترمينال غرب و صندليهاي عزيزِ اتوبوسهاي شهسوار و ساحل محمودآباد، نفسهاي ما را كم دارند … بايد درخواستي براي هم تنظيم كنيم وپياده روها را از ميانِ دهليزهاي قلبمان، به سويِ همه آنها كه ما را كم آورده اند، هموارتر، بازسازي كنيم … درخواستمان فقط بايد ساده باشد، بي پيچيدگي هاي وزمرگي و لبريز از طراوت نو به نو شدن هر ثانيه كه هيچ شباهتي به ثانيه قبلي ندارد. ساده، مثل آن گنجشگكِ پارك انديشه ي ده سال پيش نزديك آن نيمكتِ جاودانه يِ ما !