آرشیو برایفوریه, 2009

من و تو

چند سالي هست كه پياده روها، دلتنگِ قدمهاي ما، از خيابانِ هميشه باران خورده يِ نجوايِ دستهاي من و گيسوانِ تو، رو به دهليزهايِ قلبمان، آغاز ميشوند. كوتاه و عميق! كمي دورتر، بيرونِ اين واحد 18، پنج سالي هست كه شاخه هايِ درختانِ دو سوي خيابانِ وليعصر، پارك انديشه، جمشيديه، دركه، كتابفروشيهاي كريمخان، رستوران خوان سالار، موزه هنرهاي معاصر، سينماهاي سروش و و ايران، ترمينال غرب و صندليهاي عزيزِ اتوبوسهاي شهسوار و ساحل محمودآباد، نفسهاي ما را كم دارند … بايد درخواستي براي هم تنظيم كنيم وپياده روها را از ميانِ دهليزهاي قلبمان، به سويِ همه آنها كه ما را كم آورده اند، هموارتر، بازسازي كنيم … درخواستمان فقط بايد ساده باشد، بي پيچيدگي هاي وزمرگي و لبريز از طراوت نو به نو شدن هر ثانيه كه هيچ شباهتي به ثانيه قبلي ندارد. ساده، مثل آن گنجشگكِ پارك انديشه ي ده سال پيش نزديك آن نيمكتِ جاودانه يِ ما !

زمین ِبازی

انگار تیمت هفت هیچ باخته باشه، توی دقیقه ی اول از سه دقیقه وقت اضافه هستی، هم تیمی هات خسته و بی انگیزه و دمق، منتظر سوت آخر بازی هستن که مربي صدات میکنه که گرم کنی و بری تو زمین … کنار زمین همچین در حال گرم کردن واسه توی زمین رفتنی که انگار تازه اول بازیه و تویی که داری میری تو زمین، همچين ورجه وورجه ميكني كنار كمك داور چهارم كه انگار قراره توی سه دقیقه باقيمونده، بري تو و هفت تا گل رو جبران کنی و هشتمي رو هم بزني و حریف رو کن فیکون کنی…..

حالا حکایت اومدن ما و بچه هامون به زمین بزرگ بازیه … حریف بزرگ و قویه، خیلی عقبیم، انگیزه ای نداریم و… باز هم با هزار آرزو میاییم و از انقراض نسل بشر بشدّت جلوگيري ميكنيم … .