آرشیو برایمارس, 2009

شايد نبوده ام

 نامه كوتاهي كه فرستادم، همراه كارت پستال بهارانه اي ساده، اوايل اسفند، از همين صندوق پُستي ِ سر ِ كوچه، به آدرس ِ خودم، هنوز نرسيده …  شايد نبوده ام  …

 

 

چاقويِ كُندِ ميوه خوري و دريا

هشت نه ساعت مدام پشت ميز اداره و چهار پنج ساعت تمام توي خانه، سَرم روي متوني خم شده كه جنونِ ذاتي ام را تشديد ميكند، روابط، محاسبات، نقشه ها، برآوردهاي توي متون و بيرون، توي خيابان، پوستم را كنده اند و شقه شقه ام كرده اند نه با ساطور كه با چاقوي كُندِ ميوه خوري، از اعماق، دريا مرا ميخواند، از بيرون با همهمه هاي مبهمي كه هيچگاه نخواهم فهميدشان، به اندازه بند بندِ انگشتِ كوچكم، سلاخي ميشوم، همين دست نوشته هايِ ِ كوچكي كه توي ِكشوي قفل دارم، پنهانِ شان ميكنم، تكه تكه هايم را دوباره پيوند ميزنند به هم، تاريكي يعني نبودن كلمه، نبودن حرفي براي نوشتن، گفتن، لابلاي ِمكاتبات و نقشه هام را قبل از ارائه، و حتّي توي حرفهام را، هميشه خوب ميگردم كه از آن تكه هاي ِ روشنِ عزيزم كه بايد توي ِ كشويِ ِ قفل دار بگذارم، چيزي بينِ آنها يا رويِ ِآنها، باقي نمانده باشد، همين ترس ِرسوايي ِنوشتن، يكي از همان چاقوهاست … تاريكي يعني كم آوردن ِ كلمه، روشنايي يعني گريستن ِ بغض ِ فروخورده ي ِ روي ِ كاغذ آمده ي ِكلماتِ هزارتوي ِ مويرگانم، سِحرِ ِكلماتِ چشمها را باور دارم، ولي پشتِ پلكها، گرگ و ميش است، تاريك روشنايي كه از مردمكانم، خيره، بيرون را مي نگرد تا جنون اَم را مضاعف كند … از اعماق، مدام صداي ِ موج هاي ِ پريشان مي آيد كه سخت هوس ِعرياني را دل دل ميزند، روبروم حتّي كنار اينهمه همهمه، باغ پرتقالي ميان دريا، ميخوانَدَم …