چاره اي نيست … حتّي اگه بشه عقربه هاي زمين و زمان رو ميخكوب كرد … فقط ميتونم واسه مدرسه رفتنِ نيكا، نفسِ بغضآلودم رو حبس كنم و دونه دونه ثانبه هايي رو كه گلوم رو خراش ميدن، بشمارم …
آرشیو برایسپتامبر, 2009
لطفاً مانعِ بسته شدنِ در نشويد !
بعد از سالها، عاشق شد، مي سوزوندش … عاشقِ اون خانومه كه تو آسانسور ِ شركتِ جديدش، روزي چند بار، فقط صداش رو مي شنيد …
هاش تو اِس
اوّل، اون چيزي رو كه ميتونه خطرش رو حس كنه، از كار ميندازه. بعد ميذاره طرف حسابي توي خودش غرق بشه بدون اينكه بفهمه داره غرق ميشه. به خاطر همين، حتّي دست و پا هم نميزنه، كمك نميخواد، تلاش نميكنه و مثل آب خوردن غرق ميشه … گاهي با يه لبخند روي لب حتّي …