بعد از سالها، عاشق شد، مي سوزوندش … عاشقِ اون خانومه كه تو آسانسور ِ شركتِ جديدش، روزي چند بار، فقط صداش رو مي شنيد …
۱ دیدگاه »
{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }
بعد از سالها، عاشق شد، مي سوزوندش … عاشقِ اون خانومه كه تو آسانسور ِ شركتِ جديدش، روزي چند بار، فقط صداش رو مي شنيد …
{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }
ستیغ گفت:
on 10 اکتبر 2009 at 11:50 ق.ظ
بعد از سالها، عاشق شد، مي سوزوندش … عاشقِ اون خانومه كه تو آسانسور ِ شركت هر روز میدیدش……. باید اون آیینه ی قدی توی آسانسور رو میشکست که هر روز میتونست چهره ی سوخته ی خودش رو ببینه و از عاشق شدن منصرف بشه. عشق می سوزوندش