چاره اي نيست … حتّي اگه بشه عقربه هاي زمين و زمان رو ميخكوب كرد … فقط ميتونم واسه مدرسه رفتنِ نيكا، نفسِ بغضآلودم رو حبس كنم و دونه دونه ثانبه هايي رو كه گلوم رو خراش ميدن، بشمارم …
تا کنون 2 نظر داده شده »
{ RSS feed for comments on this post} · { آدرس دنبالک }
تيستو سبز انگشتي گفت:
on 23 سپتامبر 2009 at 5:36 ق.ظ
نميدونم چرا من هم امروز يه حس خاصي داشتم…
ولي باز دلم نخواست اينجا بفرستمش مدرسه…يعني ميشه؟
roze گفت:
on 16 اکتبر 2009 at 3:33 ب.ظ
سلاممممممممممممممم
واییییییییییییییییی مگه نیکا کلاس اولی شددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد!!!!!!!!!!
به سلامتیییییییییییی