Insomnia
به شمردن ستاره هاي آنسوي پرده ي خيال پنجره اش تا خواب عادت داشت …
امّا خواب نداشت … سالها بود … سرخي چشمهاش گواهي مي داد …
يك … به بيشتر از يك نمي رسيد … و دوباره از اوّل … يك … و … .
بيخيال ! همه كه ستاره نيستن پسر !
به شمردن ستاره هاي آنسوي پرده ي خيال پنجره اش تا خواب عادت داشت …
امّا خواب نداشت … سالها بود … سرخي چشمهاش گواهي مي داد …
يك … به بيشتر از يك نمي رسيد … و دوباره از اوّل … يك … و … .
بيخيال ! همه كه ستاره نيستن پسر !
شده گاهي كه حالِ عوض كردنِ دنده ي ماشين رو نداري ….
گاهي هم پيش اومده كه حالِ گاز دادن به ماشين رو نداري ….
بعضي وقتا موقعِ عوض كردن مسير يا پيچيدن، حسّ ِ اينكه يه نيم نگاه به بغل يا پشت بكني رو نداري ….
گاهي اوقات حوصله ي اينكه پات رو روي گاز شُل تر كني نداري ….
گاهي وقتا دوست نداري هيچوقت، هيچ جا، تو هيچ شرايطي….. پات رو بزاري رو ترمز ….
…..
تمام داشت ميشد چهل و يك سالش … بيست و دو سال و سه ماه و هفت روز و پنج ساعت بود كه مي شناختش … هفت سال و يازده ماه و نوزده روز و چهار ساعت بود كه نديده بودش … بيست و دو سال و سه ماه و هفت روز و پنج ساعت بود كه با او حرفي نزده بود ….
بعد از اينكه مطمئن شد كه پنج تا توي كيف پولش، ده تا توي كيف كولي اش و دو تا توي هر جيب اش گذاشته است، قرقره ي سفيدِ تمام شده يِ چسبِ نواري بي رنگ را از توي جاچسبيِ روي ميز كارش بيرون آورد و پاره كردن پوششِ كاغذيِ نازكِ هفت بسته ي ده تايي چسب زخم را شروع كرد … حساب كرده بود؛ با وجودِ ضخامتِ بيشترِ چسبِ زخم، هفتاد تايِ آنها رويِ قرقره ي سفيدِ تمام شده يِ چسبِ نواري بي رنگ، جا ميشد …
…. بر اساسِ آخرین تصاویر ارسالی از کاوُشگر ِ فونیکس که
حدود دو ماه است بر سطح سیاره ی مریخ در حال نمونه برداری
و تجزیه و تحلیل است، درستیِ فرضیه ی احتمالِ وجود آب و در
نتیجه حیات در آن سیاره قوّت گرفته است ……………….
هِی تُف به ذاتت بشر … یَنی تو این کُرّه ی زیمین ِ به این گـُندگی،
دیگه هیچ سولاخی نمونده که به گــُـه نکشیده باشی ؟!
پي نوشت براي آنهايي كه نبودنشان رنجم ميدهد :
اكنون این تلخي ها را كه می خوانید
من اینجا نیستم لابلایِ این حرفها و سطر ها
شاید کنارِ نقطه های پایانیِ سطرِ آخر
با لبخندی انتظارتان را بکشم
شاید هم کنارِِ الفِ اکنونِ خطِّ اول
در اندیشه ی خط زدنِ این کلمات باشم كه بغضم نتركد
تا این پلّه ی هفتم که امیدی به یاری تان هست هنوز
و تا ابرهايي كه آنجاييد خواهد بود
می خواستم شعری بشکفد از چشمها و دستهای شما و نشد
می خواستم
امّا
نتوانستم …
ببخشيدم …
فروغ
عیدت مبارک … میدونی چند سال میتونستم ببینمت و ندیدم و حالا
که اینجایی نمی تونم ؟
بیا جلوتر، دستت رو به من بده …کجایی؟ تو دستم رو بگیر …
تو ببوسم ، بزار صورتت رو لمس کنم، جلوم بایست، میخوام با
دستهام قدّت رو وجب کنم، شاید بتونم بفهمم چقدر بزرگ شدی ….
-آقای راننده … ببخشید …ستّارخان میخوره ؟
-اِ اِ … چرا ستّارخان آبجی ؟
کاش بتونم یه روز، پیش از هرگز نبودنم، چیزی که فکر
میکنم باید بهت بگم و نگفتم رو، پیدا کنم و بتونم بگم …
قبل از رها شدنِ نخم از توی دستهای روزگار و رقص ابدی
دنباله های شادِ رنگارنگم توی آسمون …
آهای شماهایی که نخم توی دستاتونه و فعلا قصد رها کردنم
رو ندارین، زیاد نیستین، کمتر از تعداد انگشتای یه دست حتّی
ولی خوب تونستین نگهم دارین توی این باد و طوفان و گر نه …
بادبادکم، برای شما می رقصم …
با دنباله های رنگارنگِ شادم توی آسمونِ شما …
بابای نیکا ( هراسان در جستجوی نیکا ) : نیــــــــــکـا ااااااا ! نـیکــــــــــا ااااا ! کجایــــــــی
نیکا فینگیلی (خونسرد، از توی کابینت) : اینجا .
بابای نیکا (آرومتر از قبل ولی نگران) : اونجا کجاست ؟ کجایی بابایی ؟
نیکا فینگیلی (خونسردتر از قبل، از توی کابینت) : اینجا بابایی. اینجا دیگه .
آستینِ پیراهن یا دستمال کاغذی، ردّ ِ اشک ها را فقط پاک می کند
بند نمی آورد، بند نمی آورد، بند نمی آورد ….
شکل سوختن اَم ، آرام است
رنگ سوختن اَم ، آبی
خوب می سوزم
بی دود و مدام
هوایت را کافی دارم
داغی لبت را لازم
مثلث آتشم کامل است
با اینهمه تنِ بسیار خوب سوزاندنی که دارم بی نهایت آتشگیر
من رو ببر ، من رو ببر یه جای دنج …
مردُمکِ چشمات ، توی اینهمه سیاهی ، اندازه ی حجمِ تنم ، باز هست ؟
اينهمه سپيديِ نشسته بر سياهي هاي سردِ روزگار را باور نكن
سالهاست برفي نمي بارد كه شايد توانِ سياه ماندن در سوگِ
ثانيه هامان را داشته باشيم.
ردّ پاهايي بر برف هايِ سنگلاخ ها، رويايي است كه كاش
بتوانيم دستِ كم به گور ببريم .
ردّپاهايي دست نيافتني كه كسي را به جستجويمان بر انگيزد
يا ما را به يافتنِ كسي …
سفيد مي شويم و
روزگار، از خط انداختن و كندنِ پوستِمان اَبايي ندارد.
من دیگه دلم میخوادش که دلم بخوابه واسه همیشه
همينجايي که ده ساله خواب ميبينه با تو و کسی هی
نگه که واسه چي نگاهت دوره اینقده که نمیدونی
تازه اشکالوده هم میشه همه آستینای همه لباسام و
شور میشن و شوره میزنن و همه فکر میکنن از دریا
اومدم تازه و نمیدونن که تازه من خیلی وقته تو دریا دارم
زندگی میکنم و دوزیستم و آبشُش دارم و و اَاَاَه ه ه …
نیا دیگه پایین دوباره ای اشکه ، به جانم نیا دیگه …
دیگه لباس ندارم که بتونم بخوام هی بپوشم ….
خود خود خودش ميدونه كه من چي ميگم و حتي
ميدونه كه من چي نميگم و حتي ميدونه كه چي نگفتم
و حتي ميدونه كه چي ميخوام بگم و نميخوام بگم و
با انگشت اشاره اش كه هميشه با اون به اون دوردورا
و نزديك نزديكا اشاره ميكنه ، لبام رو ميبنده و ميگه هيس
و ميگه با چشمام حرف بزنم و من ديگه كم كم قاطي كردم
كه لبم كدومه ، چشمم كدومه … وقتي ميخوام كه بخوابم، لبام
رو ميبندم ، وقتي ميخوام حرف نزنم، چشمام رو …
تازه بهش گفتم ديگه بجاي پيرهن فقط واسم آستين بخره ،
از اين آستين خوبا كه شوره نميزنه از اشكام ، تازه بهش
گفتم اگه آستيناش دكمه هم نداشته باشه كه خيلي خوبتره كه
هي خط نندازه دور و بر چشمام كه وقتي ميخوان حرف بزنن
يهو كسي فكر نكنه حرفاي بد ميزنن …
تازه بهش گفتم اگه بخواد ميتونم ديگه خشكي رو يادم بره كه بره
و ديگه فقط ماهي باشم يا اگه دوست داره حتي اسب دريايي يا
نهنگ باشم براش يا حتي يه گوش ماهي كه ديگه بيرون نيام
از آب كه هي بخواد اشكام رو ببينه كه هي غصه ام رو بخوره
و تو گلوش و گلوم هي بغض گير كنه و با آب هزار تا دريا هم
پايين نره حتي و همين بغضه يهو همون وسط وسطاي حنجره و
سينه مون يهو بتركه و خودش ميدونه كه من خيلي وقته كه
بلدم نذارم اشكام از پشت لبام پايين تر بيان و به حرفام گوش
ميدن و نمي آن و اما ميدونم كه اون اگه بغضش يهو وسط
وسطاي گلو و سينه اش يهو بتركه ديگه من نمي تونم و …
ببين … ديگه ده ساله اشكاي من رو شناختي … اندازه ي
چند سال برو واسم آستين بخر فقط كه داشته باشم كه بخوام
نذارم اشكام تا پايين تر از لبام برسه كه شور نشه بوسام و
كه تلخ نشه صِدام و كه …هيچي ديگه فقط نميخوام جز خودت
از دنيا و اينكه از اون آستين خوب خوبا كه شوره نزنن بخري برام.
…
بجاي همه غلطام هي خيلي نوشتم هِي:
شعرترين بالا بلندِ آستينِ اَشكالودم
بالا بلندترين آستينِ اَشكالودِ شعرترينم
آستينِ بالا بلندِ اَشكالودترين شعرم
اَشكالودترين شعرِ آستينِ بالا بلندم
…
از روي همه غلطام هِي خيلي نوشتم هِي.
ديگه ميخوام هي فقط خواب ببينم تو خواب فقط.
تو هم مياي تهِ تهِ آب ؟
زنده زنده مُرده ای وقتی پس از هفت روز به خانه بازمیگردی و از تلفن میشنوی
You have no messages
پسرم! این اُدکُلنی که زدی اسمش چیه ؟ همونیه که پسرِ مرحومم میزد همیشه
میتونم یه لحظه شونه هات رو بغل کنم و ببوسم ؟
گاهی من آنقدر نیستم که تویی
گاهی تو آنقدر هستی که منم
گاهی من و تو آنقدر نیستیم/هستیم که ماییم
آب و دی اکسید کربن ام حالا دیگر فقط
تجزیه نه ،
کاملِ کامل کامل سوخته ام .