آرشیو برایداستان کوتاه
{ 29 اکتبر 2008 @ 12:12 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
………
- اوّلش كه حس كردم نشستي پيشم و هيچي نگفتي، خوشم اومد ازت، ولي الان تو هم عين همه بوي سگ ميدي، بوي سگ، از همون اوّلش كه نشستي كنارم، نفست بوي سگ ميداد، دهنم بوي سگ گرفته، يك ساعته دارم زندگيم رو واست ميگم و هيچي نمي گي و هي فقط خودت رو مي مالي به سفيدي عصام و هي بهم نزديكتر ميشي، تو هم عين بقيه … برو گمشو، خفه شدم از بوي سگت … برووووووو !
- واق …واق واق …… واق واق … واق واق … واق واق واق … واق واق واق ……
{ 15 سپتامبر 2008 @ 9:14 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
عکّاس به هر دوشان گفته بود : ” لبخند لطفاً !” .
و ادامه داده بود : ” عکسِ عروسی باید بهترین عکسِ آدم باشد، همينطور عکسِ آگهیِ ترحیم البته ، …”.
….
و همه ي اتفاق از همان پشتِ لنز ِ دوربينِ عكّاسي، شروع شده بود …
{ 29 ژوئن 2008 @ 3:51 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
تمام داشت ميشد چهل و يك سالش … بيست و دو سال و سه ماه و هفت روز و پنج ساعت بود كه مي شناختش … هفت سال و يازده ماه و نوزده روز و چهار ساعت بود كه نديده بودش … بيست و دو سال و سه ماه و هفت روز و پنج ساعت بود كه با او حرفي نزده بود ….
{ 24 ژوئن 2008 @ 4:07 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
بعد از اينكه مطمئن شد كه پنج تا توي كيف پولش، ده تا توي كيف كولي اش و دو تا توي هر جيب اش گذاشته است، قرقره ي سفيدِ تمام شده يِ چسبِ نواري بي رنگ را از توي جاچسبيِ روي ميز كارش بيرون آورد و پاره كردن پوششِ كاغذيِ نازكِ هفت بسته ي ده تايي چسب زخم را شروع كرد … حساب كرده بود؛ با وجودِ ضخامتِ بيشترِ چسبِ زخم، هفتاد تايِ آنها رويِ قرقره ي سفيدِ تمام شده يِ چسبِ نواري بي رنگ، جا ميشد …
{ 12 می 2008 @ 11:18 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
1)
- ….
-….
- مي تونيم الان همديگه رو ببينيم ؟
- ساعت هفت و بيست و هفت دقيقه …
- خوبه، كجا همديگه رو ببينيم ؟
- ساعت هفت و بيست و هفت دقيقه …
- باشه باشه خوبه … همون نيمكت هميشگي ديگه ؟
- ساعت هفت و بيست و هشت دقيقه …
-باشه، دارم راه مي افتم … كاري نداري؟ چيزي نمي خواي؟
- ساعت هفت و بيست و هشت دقيقه …
- مواظب خودت باش … خداحافظ …
- ساعت هفت و بيست و نه دقيقه …ساعت هفت و بيست و ……..
2)
- الو … سلام …
- مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد، لطفا بعدا شماره گيري فرماييد ….
- كدوم مشترك مورد نظر ؟ همينجوري شماره گرفتم … خودت خوبي واسم …
- مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد، لطفا بعدا شماره گيري فرماييد …….
………..
{ 4 می 2008 @ 9:15 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
پنج سالت كه بود، وقتي بلنديِ رؤياهات را ميديد،ميگفت كه تو حتما، حتما يك روز خلبان خواهي شد …
نيست كه ببيند خلبان شده اي … خلبانِ يك فانتوم ……
{ 20 آوریل 2008 @ 10:11 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
دلِ خاك كجا … دلِ ماهيِ تويِ روغنِ داغِ ماهيتابه كجا ؟
{ 9 مارس 2008 @ 10:32 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
-آقای راننده … ببخشید …ستّارخان میخوره ؟
-اِ اِ … چرا ستّارخان آبجی ؟
{ 11 دسامبر 2007 @ 9:07 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
اپيزود اوّل
زن به مرد گفت كه فكر ميكند يك زنِ معمولي است، كاملا معمولي.
مرد ، نه نگفت. زن ، يك عمر ، خودش را كشت.
اپيزود دوّم
مرد به زن گفت كه فكر ميكند يك مردِ معمولي است، كاملا معمولي.
زن ، نه نگفت. مرد ، يك عمر ، زن را كشت.
اپيزود سوّم
زن ، يك زنِ معمولي بود، كاملا معمولي .
مرد ، يك مردِ معمولي بود، كاملا معمولي.
به يكديگر امّا تا زنده بودند هيچوقت نگفتند كه چه فكر ميكنند.
مرد ، يك عمر ، خودش و زنش را كشت.
{ 4 دسامبر 2007 @ 3:12 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
q … q ……… One in head, One in heart
Game Over !
{ 26 نوامبر 2007 @ 1:03 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
کسی فریادش می زند … همان که آرزویش بوده … به نام کوچکش
…
او ، زیر آب ، نفس کم می آورد …
{ 20 نوامبر 2007 @ 9:28 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
سیگارش را گیراند . کبریتِ روشن را نگاه کرد که به نزدیکیهای
ناخنهاش میرسید . از تصمیم بزرگی که گرفته بود، لرزید . یادِ
چشمهایی امیدوارش کرد. منصرفش کرد. با سرانگشتهاش،
خاموش کرد کبریت را و پرت کرد پشت سرش.
پُکِ عمیقی زد و دودی بیرون نداد. چشمهاش را بست ،
یاد چشمها، این بار ویرانش کرد و سیگار را توی پیتِ بنزینِ
روی زانوهاش خاموش کرد .
{ 12 نوامبر 2007 @ 1:28 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
سیاهیِ شب و سرما، تمام نمی شود. بدم هم نمی آید تمام نشوند
کبریت، چند تایی مانده هنوز از آنهمه ای که گیراندم و گرفتم روبروی
چشمهای تن های مُبهمی که شاید بیابَمت.
نیافتمت و سِر شده ام … .
کورمال کورمال، پیِ انگشتهام میگردم و چشمهای تو هنوز …
{ 10 نوامبر 2007 @ 10:59 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
— : … ……. ………… .
— : …. …….. .. ……….. …. … !
— : …….. …… …. ……. ?
— : …… .
— : … .
— : … .
{ 23 اکتبر 2007 @ 10:45 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
یه روز، یه اقیانوس، از جایی که قرن ها اونجا بود، خسته شد و دلش گرفت و هوای رفتن به سرش زد
پوسید و مردابی شد که بوی عفونتش، دنیا رو برداشت ….
{ 17 اکتبر 2007 @ 8:42 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
یه بنده ی خدا : خدای بزرگ ! یعنی میشه ؟ یعنی میشه ؟ یعنی میشه ؟
…
…
…
…
…
…
…
…
…
خدای بزرگ : نــــــــــــــــــــــــه ! بُــــــــزه !
{ 11 سپتامبر 2007 @ 8:06 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
I’m your future , child ! Don’t cry ! Don’t grow up, please !
{ 21 آگوست 2007 @ 11:17 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
- الو … سلام … خودتی ؟
- سلام … آره … خودِتَم .
{ 7 آگوست 2007 @ 1:10 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
آهنگی اینجاست همیشه
کنارِ داغیِ شقیقه هام، روی خشکیِ تَرَکِ لب هام، زیرِ حسرتِ میانِ دندان هام
نمی توانم بنوازمش، نمی توانم بنویسمش، بگویمش، بخوانمش
با سوت میزنمش هربار که دلتنگم، هر بار کاملتر، هر بار کُشنده تر
کَسی هست بتواند سوتم را بنویسد ؟ بنوازد ؟ جاودانش کند ؟
{ 6 آگوست 2007 @ 1:51 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
فقط یه روزنه مونده که میشه ازش نفس کشید یا نور رو دید یا
خاک بارون خورده رو بو کشید یا صدای چلچله ها رو شنید،
فقط یه روزنه اندازه ی سر سوزن …
فکر از دست دادن همین روزنه بخاطر تلاش برای بزرگتر کردنش،
نمیذاره راحت باشم
میبندمش و راحت میشم …
{ 5 آگوست 2007 @ 1:11 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
نزدیکیِ کوه و دریا را، نوزادی خواهد بود درون مردُمکِ چشمهایمان
نجیب زاده ترین فرزند پس از مسیح …
{ 22 جولای 2007 @ 11:55 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
نمی نشینند، راه میروند مُدام، تند تند و هیجان زده می آیند
دستپاچه و سردرگُم میروند، حرف میزنند، با هم کمتر، بیشتر
با خودشان، دستهایشان را در هوا تکان میدهند موقع
حرف زدن، درِ اُتاقِ بدونِ دیوار، یک آن، بازِ باز یا بسته ی بسته
نمی ماند، نرفته، برمیگردند، به هم میخورند، بی عذرخواهی یا
نگاه چپ چپی حتّی، میگذرند، از اینجا که من نگاهشان میکنم ،
مُبهمند، انگار پشتِ شیشه ای باران خورده و بخار گرفته اند،
خیلی باشند، هفت نفرند، زن و مرد و کودک، سالهاست همینطوری
می لولند و میروند و می آیند و من فقط نگاهشان میکنم .
چند روزی است نوکِ مدادم ، چیزیش شده،
چیزی شبیهِ جوانه یِ کوچکِ رَسته از دانه یِ گندم،
فکر میکنم دیگر کم کم باید بنویسمشان …
{ 17 جولای 2007 @ 3:08 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
همزاد نبودند ولی در یک آن، هم آغوش مُردند
زلزله ی خوب، زلزله ای است که نگذارد هیچکس تنها بماند.
{ 16 جولای 2007 @ 8:13 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
-یه کپی از تمام صفحه های شناسنامه خودتون
-یه کپی از تمام صفحه های شناسنامه خریدار و فروشنده
-دو تا کپی از سند
-دو تا کپی از بنچاق
-یه کپی از وکالت نامه تون
-دو تا کپی از کارت ملی تون
-یه کپی از کارت پایان خدمتتون
-یه کپی از خودتون
-یه کپی از ….
{ 10 جولای 2007 @ 8:25 ق.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
برقِ شادیِ توی چشمات، وقتی درِ جعبه یِ شوکولاتِ جایزه دار و لُپ لُپ رو باز میکنی و کارتهای قرعه کشی رو با خوشحالی جمع میکنی و میگی واااای چه جایزه هایی داره ، اگه ببریم خوشبخت میشیم ، همه ی زندگیِ منه .
خوشبختیِ ما همین لحظه ی باز کردنِ درِ این جعبه هاست، همین برقِ زیبایِ تویِ چشمات، همین لحظه.
{ 9 جولای 2007 @ 1:27 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
سلام، ببخشید آقا ! شرایط دریافت وام هیجده میلیونی مسکن رو میشه بگین؟
خونَت کجاست ؟
یه جزیره خوشگل هست از مجمع الجزایر اقیانوس آرام، میخوام بخرمش
همین هیجده میلیون بانک شما رو کم دارم ….
{ 4 جولای 2007 @ 1:19 ب.ظ }
·
{ داستان کوتاه }
{ }
·
{ }
من هم … من هم … دوستت … دوستت … دارم … دارم … دارم … دارم ……