I wish I can Believe in something new
چاره اي نيست … حتّي اگه بشه عقربه هاي زمين و زمان رو ميخكوب كرد … فقط ميتونم واسه مدرسه رفتنِ نيكا، نفسِ بغضآلودم رو حبس كنم و دونه دونه ثانبه هايي رو كه گلوم رو خراش ميدن، بشمارم …
بعد از سالها، عاشق شد، مي سوزوندش … عاشقِ اون خانومه كه تو آسانسور ِ شركتِ جديدش، روزي چند بار، فقط صداش رو مي شنيد …
اوّل، اون چيزي رو كه ميتونه خطرش رو حس كنه، از كار ميندازه. بعد ميذاره طرف حسابي توي خودش غرق بشه بدون اينكه بفهمه داره غرق ميشه. به خاطر همين، حتّي دست و پا هم نميزنه، كمك نميخواد، تلاش نميكنه و مثل آب خوردن غرق ميشه … گاهي با يه لبخند روي لب حتّي …
كه حتّي اگر يك آن با هوس رفته و ريخته … كه گذاشته كنار چشمها … كه با رقصِ بخارش، پلك ها را سنگين … كه ساعات طولانی نگاهش … كه ننوشيده … كه بعد ديگر حتّي نگاهش هم … كه هوسش را هم حتّي ديگر … تلخ و يخ … تلخ و يخ … تلخ و يخ … تلخ و يخ … هاااااخ خ خ …
چقدر از تو …
چقدر با تو …
چقدر بر تو …
چقدر به تو … چقدر مي آيد به تو … باران …
اين روزها ميتوانم درك كنم كه چرا ملّتِ برزيل، هميشه ميخواهند كه تيم فوتبال كشورشان، عشق ِعمومي اين مردم، در همه جا، اوّل باشد و به هيچ وجه به دوّمي و سوّمي، رضايت نميدهند و دوّم شدن برايشان فرقي با آخر شدن يا حتّي نبودن ندارد …
نامه كوتاهي كه فرستادم، همراه كارت پستال بهارانه اي ساده، اوايل اسفند، از همين صندوق پُستي ِ سر ِ كوچه، به آدرس ِ خودم، هنوز نرسيده … شايد نبوده ام …
هشت نه ساعت مدام پشت ميز اداره و چهار پنج ساعت تمام توي خانه، سَرم روي متوني خم شده كه جنونِ ذاتي ام را تشديد ميكند، روابط، محاسبات، نقشه ها، برآوردهاي توي متون و بيرون، توي خيابان، پوستم را كنده اند و شقه شقه ام كرده اند نه با ساطور كه با چاقوي كُندِ ميوه خوري، از اعماق، دريا مرا ميخواند، از بيرون با همهمه هاي مبهمي كه هيچگاه نخواهم فهميدشان، به اندازه بند بندِ انگشتِ كوچكم، سلاخي ميشوم، همين دست نوشته هايِ ِ كوچكي كه توي ِكشوي قفل دارم، پنهانِ شان ميكنم، تكه تكه هايم را دوباره پيوند ميزنند به هم، تاريكي يعني نبودن كلمه، نبودن حرفي براي نوشتن، گفتن، لابلاي ِمكاتبات و نقشه هام را قبل از ارائه، و حتّي توي حرفهام را، هميشه خوب ميگردم كه از آن تكه هاي ِ روشنِ عزيزم كه بايد توي ِ كشويِ ِ قفل دار بگذارم، چيزي بينِ آنها يا رويِ ِآنها، باقي نمانده باشد، همين ترس ِرسوايي ِنوشتن، يكي از همان چاقوهاست … تاريكي يعني كم آوردن ِ كلمه، روشنايي يعني گريستن ِ بغض ِ فروخورده ي ِ روي ِ كاغذ آمده ي ِكلماتِ هزارتوي ِ مويرگانم، سِحرِ ِكلماتِ چشمها را باور دارم، ولي پشتِ پلكها، گرگ و ميش است، تاريك روشنايي كه از مردمكانم، خيره، بيرون را مي نگرد تا جنون اَم را مضاعف كند … از اعماق، مدام صداي ِ موج هاي ِ پريشان مي آيد كه سخت هوس ِعرياني را دل دل ميزند، روبروم حتّي كنار اينهمه همهمه، باغ پرتقالي ميان دريا، ميخوانَدَم …
انگار چشم هاي بزرگ سرندي پيتي، هنوز ردپاهاي قبلي و بعدي كُنا را مي پايد كه نيفتد در اين جزيره متروك …
گاهي سنگ هاشان را مي شويم گاهي فقط خاك سنگ هاشان را ميگيرم گاهي سنگ هاشان را عوض ميكنم گاهي به گل و درختچه هاي بالاي سنگ هاشان مي رسم گاهي كمي هم گاهي بيشتر كنار سنگ هاشان مي نشينم و خوب و بد درد دل ميكنم يا مي شنوم امّا …
امّا هيچوقت نه خواسته ام، نه توانسته ام، نه جراتش را داشته ام كه بيرونشان بكشم از زير سنگ هاشان …
امانم نميدهد اين جاري مدام كه پشت دستهام فقط پاك شان مي كند و بندشان نمي آورد …
اينجا يه صدايي مياد همش اينجا از توي استخوونات، نه اسب و شاهزاده اي، نه قطار و مسافري، نه قلب و تپشي … انگار يكي داره مدام ميدوه كه پيدات كنه و زودتر سُك سُك كنه كه تو چشم بذاري و پيداش كني …
بالاخره با هم به يه تفاهم خيلي عالي رسيدن
كه همديگر رو هرگز و به هيچ وجه نفهمن
و حتّي سعي هم نكنن كه بفهمن …
برگرفته از متن فيلم Miss Potter
I’m no superman
But I’ll love you the best I can
Singer : Ronan keating – Album : Bring to Home
هنوز ننشستي سر ِ جات تويِ صندليِ كنار ِ من تويِ ماشين كه نگام ميكني و با بغض، مي پرسي : ميريم ؟ بهت ميگم : بله عزيز دلم، حتما. راضي نميشي و آروم مي پرسي : كدومشون رو ميريم؟ هميني كه تويِ همين كوچه يِ نزديكه ميشه بريم ؟ همون سوالي كه من انتظارش رو دارم و هر روز مي پرسي، پرسيدي و من … من نمي تونم برات بگم كه چرا اينقدر بهونه ميارم كه اينجايي كه تو ميگي نريم و بريم همون مغازه يِ نزديكِ خونه مون … حتّي اگه واست بگم هم كه چند بار هم گفتم، راضي نميشي و متوجه علّتِ اصليِ بهونه هام نميشي … چيزي نمي گي ديگه و دماغت رو ميچسبوني به شيشه ي سرد ماشين و بيرون رو نگاه ميكني و خودت رو با آهنگايي كه گوش ميديم با هم و گاهي زير ِ لب ميخونيم، مشغول ميكني … هر از گاهي كه برميگردي و زير چشمي نگام ميكني، دلهره و دلواپسي رو ميخونم از تو چشمهايِ خوشگلت … نگراني … نگران اينكه نكنه نريم مغازه ي كنار خونه مون، دلواپسي كه حالا كه اونجايي كه تو مي خواستي نرفتيم، نكنه جايي كه من هم بهت قول دادم نريم … و اين نگاه هاي بي اعتمادت به من و تَرسِت از اينكه چي ميشه، ضربان قلبم رو تندتر ميكنه و شقيقه هام رو وادار ميكنه به تند تند زدن و شوقِ بغل كردنت رو هم حتّي نبايد داشته باشم چون نميتونم پشتِ فرمون ماشين وقتي دارم رانندگي ميكنم، بغلت كنم ولي خب ميتونم حداقل دستت رو بگيرم و گاهي اينقدر تحمّلم كم ميشه كه ماشين رو ميزنم كنار و بغلت ميكنم و مي بوسمت تا بتونم بهت اينجوري بگم كه مي برمت جايي كه گفتم و بتونم تا خونه برونم دوباره بي اشك… و اين قصه ي رفتن و نرفتن و بغض و شوق و غصه ي كوچيكي كه تا مغازه ي كنار ِ خونه مون و خوش شدن دلِ كوچولوي بزرگِ تو به قاقالي لي هاي مغازه، بيشتر طول نميكشه، هر روز از شنبه تا چهارشنبه، هر هفته، هر ماه، تكرار ميشه و ….
همه ميسوزند
دستم از دلم دلم از دستت
دستت از دلت، دلت از دستم
دستم از …
هیچوقت اینقدر آرزو نکرده بودم که کاش اینقدر داشتم که
می تونستم خیلی راحت از فردا دیگه نرم سر کار.
و هیچوقت اینقدر به خودم بد و بیراه نگفته بودم که چرا
اینقدر دستهام خالیه که مجبورم … .
با همه ی این اوصافِ نداشتن ها، اگه یهو دیدین که دیگه
از شنبه نمیرم سر کار، خیلی تعجب نکنین !
سابقه این کار رو دارم. از من هیچی بعید نیست …
بي غوغا و وسوسه و رؤيا آرام ِ آرام تر از آرامش ِ پس از توفان
مثل ِ نبض ِ يك اسب ِ وحشي ِ سياه ِ سياه ِ مُرده
چیزی که مدّتهاست ازش استفاده ای نمی شه و کنج ِ یه صندوقچه یا کابینت یا انباری، فراموش شده یا فوق ِ فوقش توی ِ یه قفسه ی شیشه ای فقط واسه ی دکور ازش استفاده میشه، مگه ممکنه بشکنه ؟
چقدر تماشاي فوتبال چيز خوبي است چقدر اين سبزي چمن خوب است بخصوص اگر يكدست باشد و از آن راه راه ها و چهارخانه هاي كم رنگ و پر رنگ نداشته باشد چقدر اين دويدن هاي عين سگ اينها خوب است چقدر اينكه همه مي دانند كه تو عشق فوتبالي خوب است چقدر تماشاي فوتبال چيز خوبي است بخصوص از آن ساعت به بعدهايي كه همه خوابند بخصوص از آن ساعت به بعدهايي كه به اين خيرگي در آنهمه سبزي نياز داري بخصوص آن وقتهايي كه …..
- آقايون و خانوماي محترم، همه شما از زندگي تو اين مملكت راضي و خوشبختين ؟
- بع ع ع ع ع ع ع ع ع … له …
نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن نگريستن
گريســتن گريســتن گريســتن گريســتن گريسـتن گريسـتن گريســتن
تو آن سوی روشنای ِ معادله نشسته ای آرام به انتظار
من این سوی ِ سرد و سیاه بال بال میزنم
از کدام اوج بپرم تا در سقوط آزاد به C لازم برسم برای تو شدن ؟
تپش ِ زنگار گرفته اش را كوك ميكنم با تار ِ گيسوان ِ تو.
نه ، نه ، از ساز نميخواهم بگويم، از سوز حرف ميزنم كه خواب نمانم.
ساعتي كه زنگ زده باشد، زنگ ميزند ؟