آرشیو برایUncategorized
{ 5 جولای 2008 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
شده گاهي كه حالِ عوض كردنِ دنده ي ماشين رو نداري ….
گاهي هم پيش اومده كه حالِ گاز دادن به ماشين رو نداري ….
بعضي وقتا موقعِ عوض كردن مسير يا پيچيدن، حسّ ِ اينكه يه نيم نگاه به بغل يا پشت بكني رو نداري ….
گاهي اوقات حوصله ي اينكه پات رو روي گاز شُل تر كني نداري ….
گاهي وقتا دوست نداري هيچوقت، هيچ جا، تو هيچ شرايطي….. پات رو بزاري رو ترمز ….
…..
{ 13 آوریل 2008 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
Don’t cry ! Clean tears runaway … Smile
{ 5 فوریه 2008 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
بابای نیکا ( هراسان در جستجوی نیکا ) : نیــــــــــکـا ااااااا ! نـیکــــــــــا ااااا ! کجایــــــــی
نیکا فینگیلی (خونسرد، از توی کابینت) : اینجا .
بابای نیکا (آرومتر از قبل ولی نگران) : اونجا کجاست ؟ کجایی بابایی ؟
نیکا فینگیلی (خونسردتر از قبل، از توی کابینت) : اینجا بابایی. اینجا دیگه .
{ 13 ژانویه 2008 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
اينهمه سپيديِ نشسته بر سياهي هاي سردِ روزگار را باور نكن
سالهاست برفي نمي بارد كه شايد توانِ سياه ماندن در سوگِ
ثانيه هامان را داشته باشيم.
ردّ پاهايي بر برف هايِ سنگلاخ ها، رويايي است كه كاش
بتوانيم دستِ كم به گور ببريم .
ردّپاهايي دست نيافتني كه كسي را به جستجويمان بر انگيزد
يا ما را به يافتنِ كسي …
سفيد مي شويم و
روزگار، از خط انداختن و كندنِ پوستِمان اَبايي ندارد.
{ 31 دسامبر 2007 @ }
·
{ طرح و عکس }
{ }
·
{ }
برف ها به هر حال آب میشن
توی دستات اگه بخوای نگهشون داری ، زودتر ….
{ 30 دسامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
گاهی من آنقدر نیستم که تویی
گاهی تو آنقدر هستی که منم
گاهی من و تو آنقدر نیستیم/هستیم که ماییم
{ 22 دسامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر
كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.
هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر
كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده
ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و
حتي يه دونه گردو كم نشده .
همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.
و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.
و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .
نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.
فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !
{ 11 دسامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی
پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه،
هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟
{ 2 دسامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
What a lovely paradox,
when Moon calls her leopard :
My Wild Moon !
{ 1 دسامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
به چندمین بندِ نگاهت ببندم قلبِ مغلوبم را
از کدام تارِ گیسوانت بیاویزمَم ؟
بگو … تو بگو …
من هیچگاه نخواسته ام ، آنقدر که الفبا و کلمه آموخته ام ، شمردن یاد بگیرم …
تو بگو … چندمین ؟ … چندمین ؟ … بگو …
{ 24 نوامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
{ 21 نوامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
… Carry me ! like a fire in your heart
(Chris De Burg)
{ 18 نوامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
هر حرف ، هر نگاه ، هر سكوت ، هر كلمه
انگار قدمهايي بوده روي دامنه كوهي رو به قله و آسمان ،
من از اين ارتفاع ، نمي ترسم ، از افتادن از اين ارتفاع ، نمي ترسم ،
از تمام شدنِ حرفها ، مي ترسم ،
از تعليق ميان زمين و آسمان ، متنفرم .
مثل پلنگي كه اگر از اوجِ كوه ، به هواي ماه ، پريد ،
هر چند به او نرسيد ، امّا معلق نماند و خرد شد كه خوار شدنش ، فراموش شود.
صداي خرد شدن استخوانهايم را ،
دوست تر دارم از تمام شدنِ حرف هايمان اي ماه …

{ 17 نوامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
وقتي ريشه هاي محكمي داشته باشه
خوب ، رشد ميكنه.
هم تنومند تر ميشه ، هم پُر شاخ و برگ تر .
اين رو وقتي ميشه حس كرد كه ببيني
تا ساعت يك شب ، داري لباساي فرداي جيگرت رو
اتو ميكني و خواب حاليت نيست .
اين رو وقتي ميشه فهميد كه ببيني
تا ساعت دو شب ، داري واسه عسلت ، پرتقال و
نارنگيِ مهدكودكِ فرداش رو آماده ميكني و
با چشمهاي سرخ و خيس ، همه ي سفيدي هاي
گَس و تلخِ پرتقال و نارنگي رو جدا ميكني .
از چيز تازه اي حرف نميزنم …
از ريشه ي عميق و تنه ي تنومند و شاخه هاي پُر برگ و بارِ عشق،
حرف ميزنم ….
{ 17 نوامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
سِر شده انگشتهام ، دوست دارم
یخ زده گونه هام ، دوست دارم
میلرزم ، دوست دارم
لذتِ داغیِ ، حتّی لحظه ایِ میانِ اینهمه سرما ، در فنجانِ نسکافه ای با تو ،
دلیلِ دوست داشتنِ اینهمه سرماست ….
{ 14 نوامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
اگه این اسمش شکست خوردنه ، میخوام هر ثانیه شکست بخورم
{ 4 نوامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
یک
اینهمه پرنده، اون بالا بالا ها، از شمال به جنوب، از غرب به شرق
یکیشون هم حتّی هوس نمیکنه بیاد این نزدیکیای پَست
جای اَمنِ دِنجی که واسه نشستن دارن، کجاست ؟
دو
گالیور، با بودنِ فیلیتیشیا، احساسِ امنیّت میکنه همیشه.
ولی نمیدونه که بودنش واسه فیلیتیشیا، چه حسّی داره .
فیلیتیشیا، همیشه، فیلیتیشیاست.
گالیور، همیشه، گالیور …
{ 3 نوامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }

صدام کردی که رو خاموشیِ من
یه دامـــــــــن یاسِ نورانی بپاشی
{ 28 اکتبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
دیدین بعضی وقتا یه قوطی کمپوت یا قوطیِ کنسرو توی آب توی جوی
کنار خیابون قِل میخوره و تلَق و تولوق، تَلَق و تولوق، اینقدر صدا میده
تا یه سپور با بیل درش میاره ؟؟
…
بعضی ها انگار اینجوری به این دنیا اومدن ….
{ 27 اکتبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
… Let’s me ignite

{ 20 اکتبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
…. عاشق شلوغی ام، میمیرم واسه ترافیک، بزرگترین رویاهام راهبندونه …..
{ 8 اکتبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }

… پاییز، بهاری است که عاشق شده است ….
{ 25 سپتامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
دیروز ، یه دلِ سیر ، یه دلِ سیر ، یه دلِ سیرِ سیرِ سیر، نشستیم و
با مدرسه موشهاخندیدیم و خندیدیم و خندیدیم و… یواشکی اشکِ
گوشه ی چشمهامون رو پاک کردیم …

{ 18 سپتامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
چشم هایِ وَق زده ی لَزِجِ مگس، چِندِش آوره ولی این بار که یکیشون رو توی
تار عنکبوت، گرفتار دیدین، خوب توی چشماش نگاه کنین …
زیبایی شناسانه نیست، نه !
ولی دیگه چِندِش آور هم نیست …
{ 2 سپتامبر 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
در را قفل نکن. پنجره ها را نبند. چراغ خواب کوچکی را روشن
بگذار. لباس راحت بپوش. برای تختت کمربند ایمنی بگذار. بالش
و روانداز بر ندار.برنامه های تلویزیون را زودتر رها کن. شام کمتر
بخور. سبک باش.
قلبت را دمِ دست بگذار. عقلت را گُم و گورکُن.
آرام چشم هایت را ببند و بخواب.
رویاها فرا می رسند. چه نزدیکِ نزدیک، چه دوردست ترین ها.
پرواز خوبی خواهی داشت…
{ 25 آگوست 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
دل دادم بری باهاش حال کنی
نری باهاش جیگرکی باز کنی ؟!
{ 19 آگوست 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
… تیک تاک … تیک تاک … تیک تاک …تیک تاک …
ابری انگار مونده توی گلوم و …
دلم واسه فقط یکبار شنیدنِ اون صدای تیک تاک تنگ شده …
دریچه هایِ پلاتینیِ قلبت، دوازده ساله که بیصداست …
{ 29 جولای 2007 @ }
·
{ Uncategorized }
{ }
·
{ }
یه چشم به هم زدن، خیلی زیاده برای یه زندگی ، …. برای با هم بودن خیلی کمه ، خیلی کم