آرشیو برایUncategorized

فالَم را نه، دستم را بگير

آنکس که بدست جــــــام دارد سلطانی جــــــــم مدام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت در میکده جو که جـام دارد
سررشته جــــــــان بجام بگذارکاین رشته از او نظـام دارد
بیرون ز لب تو ساقیــا نیست در دور کسی که کـــــام دارد
نرگس همه شیوه های مسـتی از چشـم خوش تو وام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلــــم را دردیست که صبح و شام دارد
بر سینـه ریش دردمندان لعلـــــــت نمکی تمـــــــــــام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان حسن تو دو صــد غلام دارد

 

Taxi Driver 3

بدو بدو دربست دو نفر …

Materialist

1)

واي چه ابري! چه ابر ِ خوشگلي ، چه ابر ِ خوشرنگي! جون ميده واسه شستن ظرفاي يه عروسي ! آقا يه بسته اش چنده ؟

 

2)

بارون مياد، بارون مياد و من خيس مي شم بي تو … كجايي‌؟  كجايي چتر ِعزيزم؟

 

ما همه چاقوهاي بي دسته ي هَميم

اينكه اينهمه چاقوي بي دسته ، گواهِ چيست اگر هيچ چاقويي دسته اش را نمي بُرد را چكار داري ؟ بي خيال پسر!  چاقويت را در فاصله ي ميان شانه و ستون فقراتش بزن به تارِ استخوانهاي سينه اش !  گيرم كه خنجرت بي دسته باشد، كمي زخم ِ دستهات را تحمل كن !‌  مي ارزد تابِ اين درد به تكرار داستان ِ پُشتها و خنجرها

گاهي وقتا …

شده گاهي كه حالِ عوض كردنِ دنده ي ماشين رو نداري ….

گاهي هم پيش اومده كه حالِ گاز دادن به ماشين رو نداري ….

بعضي وقتا موقعِ عوض كردن مسير يا پيچيدن، حسّ ِ اينكه يه نيم نگاه به بغل يا پشت بكني رو نداري ….

گاهي اوقات حوصله ي اينكه پات رو روي گاز شُل تر كني نداري ….

گاهي وقتا دوست نداري هيچوقت، هيچ جا، تو هيچ شرايطي….. پات رو بزاري رو ترمز ….

…..

 

 

Je Ne Sais Pas Pourquois

Don’t cry ! Clean tears runaway … Smile  

ساده ترین جوابِ ممکنِ دقیق

بابای نیکا ( هراسان در جستجوی نیکا ) :   نیــــــــــکـا ااااااا ! نـیکــــــــــا ااااا ! کجایــــــــی

نیکا فینگیلی (خونسرد، از  توی کابینت) :   اینجا .

بابای نیکا (آرومتر از قبل ولی نگران)  :  اونجا کجاست ؟  کجایی بابایی ؟

نیکا فینگیلی (خونسردتر از قبل، از توی کابینت) : اینجا بابایی. اینجا دیگه .

من ديگر هيچ برفي را باور نميكنم

اينهمه سپيديِ نشسته بر سياهي هاي سردِ روزگار را باور نكن

سالهاست برفي نمي بارد كه شايد توانِ سياه ماندن در سوگِ

ثانيه هامان را داشته باشيم.

ردّ پاهايي بر برف هايِ سنگلاخ ها، رويايي است كه كاش

بتوانيم دستِ كم به گور ببريم .

ردّپاهايي دست نيافتني كه كسي را به جستجويمان بر انگيزد

يا ما را به يافتنِ كسي …

سفيد مي شويم و

روزگار، از خط انداختن و كندنِ پوستِمان اَبايي ندارد.

سپیدی و پاکی اش را نمیشود نگه داشت

snow.jpg 

برف ها به هر حال آب میشن

توی دستات اگه بخوای نگهشون داری ، زودتر ….

 

گاهی چقدر …

گاهی من آنقدر نیستم که تویی 

گاهی تو آنقدر هستی که منم

گاهی من و تو آنقدر نیستیم/هستیم که ماییم

فقط ميخواسته كنارشون باشه…همين

آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر

كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.

هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر

كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده

ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و

حتي يه دونه گردو كم نشده .

همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.

كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.

كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.

و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.

و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .

نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.

فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !

Final Cut

با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی

پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه، 

هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟ 

Paradox

What a lovely paradox,

when Moon calls her leopard :

My Wild Moon !

تو بگو چندمین ؟ … تو بگو …

به چندمین بندِ نگاهت ببندم قلبِ مغلوبم را

از کدام تارِ گیسوانت بیاویزمَم ؟

بگو … تو بگو …

من هیچگاه نخواسته ام ، آنقدر که الفبا و کلمه آموخته ام ، شمردن یاد بگیرم …

تو بگو … چندمین ؟ … چندمین ؟ … بگو …

I’m dead-drunk now a days, who does know why …

Review and reapeat your past sometimes

 Carry me !  like a fire in your heart

 (Chris De Burg)
 

برايِ تويي كه رنجت مي دهم يا روايتي ديگر از صدايِ خُرد شدنِ استخوانهايِ پلنگ

هر حرف ، هر نگاه ، هر سكوت ، هر كلمه

انگار قدمهايي بوده روي دامنه كوهي رو به قله و آسمان ،

من از اين ارتفاع ، نمي ترسم ،  از افتادن از اين ارتفاع ، نمي ترسم ،

از تمام شدنِ حرفها ، مي ترسم ،

از تعليق ميان زمين و آسمان ، متنفرم .

مثل پلنگي كه اگر از اوجِ كوه ، به هواي ماه ، پريد ،

هر چند به او نرسيد ، امّا معلق نماند و خرد شد كه خوار شدنش ، فراموش شود.

صداي خرد شدن استخوانهايم را ،

دوست تر دارم از تمام شدنِ حرف هايمان اي ماه …

  untitled.jpg

از چيز تازه اي حرف نميزنم …

وقتي ريشه هاي محكمي داشته باشه

خوب ، رشد ميكنه.

هم تنومند تر ميشه ، هم پُر شاخ و برگ تر .

اين رو وقتي ميشه حس كرد كه ببيني

تا ساعت يك شب ، داري لباساي فرداي جيگرت رو

اتو ميكني و خواب حاليت نيست .

اين رو وقتي ميشه فهميد كه ببيني

تا ساعت دو شب ، داري واسه عسلت ، پرتقال و

نارنگيِ مهدكودكِ فرداش رو آماده ميكني و

با چشمهاي سرخ و خيس ، همه ي سفيدي هاي

گَس و تلخِ پرتقال و نارنگي رو جدا ميكني .

از چيز تازه اي حرف نميزنم …

از ريشه ي عميق و تنه ي تنومند و شاخه هاي پُر برگ و بارِ عشق،

                                                                      حرف ميزنم ….

 

لذتِ داغیِ سرما

سِر شده  انگشتهام ، دوست دارم

یخ زده گونه هام ، دوست دارم

میلرزم ، دوست دارم

لذتِ داغیِ ، حتّی لحظه ایِ میانِ اینهمه سرما ، در فنجانِ نسکافه ای با تو ،

دلیلِ دوست داشتنِ اینهمه سرماست ….

 

شکست به مثابه ی فضای ژرفِ پیروزی

اگه این اسمش شکست خوردنه ، میخوام هر ثانیه شکست بخورم

جایِ اَمنِ دِنج

یک

اینهمه پرنده، اون بالا بالا ها، از شمال به جنوب، از غرب به شرق

یکیشون هم حتّی هوس نمیکنه بیاد این نزدیکیای پَست

جای اَمنِ دِنجی که واسه نشستن دارن، کجاست ؟

 

دو

گالیور، با بودنِ فیلیتیشیا، احساسِ امنیّت میکنه همیشه.

ولی نمیدونه که بودنش واسه فیلیتیشیا، چه حسّی داره .

فیلیتیشیا، همیشه، فیلیتیشیاست.

گالیور، همیشه، گالیور …

 

نوستالژیا

   abh72e.jpg

صدام کردی که رو خاموشیِ من

یه دامـــــــــن یاسِ نورانی بپاشی

مثل قوطی کمپوت یا شاید قوطی کنسرو

دیدین بعضی وقتا یه قوطی کمپوت یا قوطیِ کنسرو توی آب توی جوی

کنار خیابون قِل میخوره و تلَق و تولوق، تَلَق و تولوق، اینقدر صدا میده

تا یه سپور با بیل درش میاره ؟؟

بعضی ها انگار اینجوری به این دنیا اومدن ….

A simple Wish

Let’s me ignite

2005-09-15-macro-match.jpg

نجوایِ درونیِ دخترکِ گُلفروش

…. عاشق شلوغی ام، میمیرم واسه ترافیک، بزرگترین رویاهام  راهبندونه …..

 

 

به بهانه ی تولّد تو

derakht.JPG

          … پاییز، بهاری است که عاشق شده است ….

مدرسه موشها

دیروز ، یه دلِ سیر ، یه دلِ سیر ، یه دلِ سیرِ سیرِ سیر، نشستیم و

 با  مدرسه موشهاخندیدیم و خندیدیم و خندیدیم و… یواشکی اشکِ

گوشه ی چشمهامون رو پاک کردیم …

 

چشم های وَق زده ی مگس در دو موقعیت

چشم هایِ وَق زده ی لَزِجِ مگس، چِندِش آوره ولی این بار که یکیشون رو توی

تار عنکبوت، گرفتار دیدین، خوب توی چشماش نگاه کنین …

زیبایی شناسانه نیست، نه ! 

ولی دیگه چِندِش آور هم نیست … 

رسیدنِ رویاها

در را قفل نکن. پنجره ها را نبند. چراغ خواب کوچکی را روشن

بگذار. لباس راحت بپوش. برای تختت کمربند ایمنی بگذار. بالش

و روانداز بر ندار.برنامه های تلویزیون را زودتر رها کن. شام کمتر

بخور. سبک باش.

قلبت را دمِ دست بگذار. عقلت را گُم و گورکُن.

آرام چشم هایت را ببند و بخواب.

رویاها فرا می رسند. چه نزدیکِ نزدیک، چه دوردست ترین ها. 

پرواز خوبی خواهی داشت… 

 

نوشته ی پشت کامیونی

دل دادم بری باهاش حال کنی

نری باهاش جیگرکی باز کنی ؟!

« داده های پیشین