فقط ميخواسته كنارشون باشه…همين
آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر
كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.
هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر
كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده
ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و
حتي يه دونه گردو كم نشده .
همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.
و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.
و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .
نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.
فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !






