فقط ميخواسته كنارشون باشه…همين

آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر

كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.

هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر

كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده

ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و

حتي يه دونه گردو كم نشده .

همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.

كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.

كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.

و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.

و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .

نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.

فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !

هفت سال ديگر

سوالِ استادِ كلاسِ استراتژي اين بود 

“فكر مي كنيد تا هفت سال ديگر ، چه اتفاقاتي رخ خواهد داد ؟ “

و پاسخها همه از جنسِ سياست و اقتصاد و انرژي و جنگ و صلح بود .

…….

و من فقط يك پاسخِ ساده ي مبهم را درونم نجوا ميكردم و بر زبان نياوردم

كه به جنون متهم نشوم :  

“هفت سال ديگر ، هفت سال پيرتر … من ، چهل ساله خواهم بود … با تمامِ

 ثانيه هايي كه گلويم را خراشيده اند و از سينه ام گذشته اند … “

باور نمی کنم

th105-f.jpg 

قدّ آغوشِ منی ، نه زیادی ، نه کمی

 

وحشي، مثلِ رودخانه اي به سويِ آرامشِ دريا

از خشونتِ سرانگشتانِ وحشيِ من، صيقل ميخورند و نرم ميشوند و اهلي

و من از هراسِ اينگونه تيز و بُرنده ديگر نداشتنِشان،

در سُفتنشان، اِمساك ميكنم …

از اُستخوانهاي دوست داشتني اش حرف ميزنم …

نمايش در سه پرده

اپيزود اوّل

زن به مرد گفت كه فكر ميكند يك زنِ معمولي است، كاملا معمولي.

مرد ، نه نگفت.  زن ، يك عمر ، خودش را كشت.

اپيزود دوّم

مرد به زن گفت كه فكر ميكند يك مردِ معمولي است، كاملا معمولي.

زن ، نه نگفت.  مرد ، يك عمر ، زن را كشت.

اپيزود سوّم

زن ، يك زنِ معمولي بود، كاملا معمولي .

مرد ، يك مردِ معمولي بود، كاملا معمولي.

به يكديگر امّا تا زنده بودند هيچوقت نگفتند كه چه فكر ميكنند.

مرد ، يك عمر ، خودش و زنش را كشت.

Final Cut

با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی

پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه، 

هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟ 

يادگاري

با اين زخمِ عميقِ لبهام چه كنم ؟ … چه كنم كه هيچوقت خوب نشود

 

Sedation

q … q ……… One in head, One in heart

Game Over !

 

Paradox

What a lovely paradox,

when Moon calls her leopard :

My Wild Moon !

تو بگو چندمین ؟ … تو بگو …

به چندمین بندِ نگاهت ببندم قلبِ مغلوبم را

از کدام تارِ گیسوانت بیاویزمَم ؟

بگو … تو بگو …

من هیچگاه نخواسته ام ، آنقدر که الفبا و کلمه آموخته ام ، شمردن یاد بگیرم …

تو بگو … چندمین ؟ … چندمین ؟ … بگو …

دیر میشوم ، دیر میشوی ، دیر میشود

کسی فریادش می زند … همان که آرزویش بوده … به نام کوچکش

او ، زیر آب ، نفس کم می آورد …

 

استراتژی

gun1.jpg

این روزا، زمانِ مشخص کردنِ سیبل و هدف و آماده کردن تفنگ و نشونه گیری

و شلیک و اگه به هدف نخورد ، تیراندازیِ دوباره نیست …

این روزا باید یه مسلسل داشته باشی ، پُرِ پُر ، هر چی زنده و مرده و هدف و

غیر هدف ، از دور و نزدیکت رد میشه، ببندی به رگبار ، یا میخوره یا نمیخوره

ولی احتمال زدنِشون خیلی زیاده …

فرصت واسه آماده کردن تفنگ و هدف گیری و تیراندازی ، خیلی خیلی کمه ….

همیشه یه مسلسلِ پُر با چند تا نوار فشنگ و خشاب همه جا، همراهتون باشه …

 

 

I’m dead-drunk now a days, who does know why …

Review and reapeat your past sometimes

 Carry me !  like a fire in your heart

 (Chris De Burg)
 

ویران می آیی

سیگارش را گیراند . کبریتِ روشن را نگاه کرد که به نزدیکیهای

ناخنهاش میرسید .  از تصمیم بزرگی که گرفته بود، لرزید . یادِ

چشمهایی امیدوارش کرد. منصرفش کرد. با سرانگشتهاش،

خاموش کرد کبریت را و پرت کرد پشت سرش.

پُکِ عمیقی زد و دودی بیرون نداد. چشمهاش را بست ،

یاد چشمها، این بار ویرانش کرد و سیگار را توی پیتِ بنزینِ

روی زانوهاش خاموش کرد .

 

برايِ تويي كه رنجت مي دهم يا روايتي ديگر از صدايِ خُرد شدنِ استخوانهايِ پلنگ

هر حرف ، هر نگاه ، هر سكوت ، هر كلمه

انگار قدمهايي بوده روي دامنه كوهي رو به قله و آسمان ،

من از اين ارتفاع ، نمي ترسم ،  از افتادن از اين ارتفاع ، نمي ترسم ،

از تمام شدنِ حرفها ، مي ترسم ،

از تعليق ميان زمين و آسمان ، متنفرم .

مثل پلنگي كه اگر از اوجِ كوه ، به هواي ماه ، پريد ،

هر چند به او نرسيد ، امّا معلق نماند و خرد شد كه خوار شدنش ، فراموش شود.

صداي خرد شدن استخوانهايم را ،

دوست تر دارم از تمام شدنِ حرف هايمان اي ماه …

  untitled.jpg

از چيز تازه اي حرف نميزنم …

وقتي ريشه هاي محكمي داشته باشه

خوب ، رشد ميكنه.

هم تنومند تر ميشه ، هم پُر شاخ و برگ تر .

اين رو وقتي ميشه حس كرد كه ببيني

تا ساعت يك شب ، داري لباساي فرداي جيگرت رو

اتو ميكني و خواب حاليت نيست .

اين رو وقتي ميشه فهميد كه ببيني

تا ساعت دو شب ، داري واسه عسلت ، پرتقال و

نارنگيِ مهدكودكِ فرداش رو آماده ميكني و

با چشمهاي سرخ و خيس ، همه ي سفيدي هاي

گَس و تلخِ پرتقال و نارنگي رو جدا ميكني .

از چيز تازه اي حرف نميزنم …

از ريشه ي عميق و تنه ي تنومند و شاخه هاي پُر برگ و بارِ عشق،

                                                                      حرف ميزنم ….

 

لذتِ داغیِ سرما

سِر شده  انگشتهام ، دوست دارم

یخ زده گونه هام ، دوست دارم

میلرزم ، دوست دارم

لذتِ داغیِ ، حتّی لحظه ایِ میانِ اینهمه سرما ، در فنجانِ نسکافه ای با تو ،

دلیلِ دوست داشتنِ اینهمه سرماست ….

 

شکست به مثابه ی فضای ژرفِ پیروزی

اگه این اسمش شکست خوردنه ، میخوام هر ثانیه شکست بخورم

فقر

با تنِت برهنگیم رو بپوشون

تو

copyrighted_image_reuse_prohibited_588574.jpg

روبرویم ، هیچ دری هم که گشوده نشود هیچگاه

آغوشِ همیشه بازِ تو را که دارم

 

دلتنگیِ کبریت در دستهای من،روبروی چشمهای تو

سیاهیِ شب و سرما، تمام نمی شود. بدم هم نمی آید تمام نشوند 

کبریت، چند تایی مانده هنوز از آنهمه ای که گیراندم و گرفتم روبروی

چشمهای تن های مُبهمی که شاید بیابَمت.

نیافتمت و سِر شده ام … .

کورمال کورمال، پیِ انگشتهام میگردم و چشمهای تو هنوز …

باز هم ایهامی از کارتونهای آن روزها

نجات دهنده ی ما، ما کوتوله های لی لی پوتی

گالیور نیست، هر چقدرهم که بزرگ و آروم و عاشق باشه .

نجات دهنده ی ما ، ما کوتوله های معدن و جنگل،

سفید برفی نیست، هر چقدرهم که معصوم و زیبا و مهربون باشه.

هیچ اتفاقی از بیرون، نجاتمون نمیده،

اگه گالیور و سفید برفیِ تویِ وجودمون رو پیدا نکنیم … .

  

… جایِ نقطه چین ها ، شما بنویسید ، من نمیتوانم …

—    :     …     …….    …………  .

—    :      ….    ……..    ..    ………..    ….   …   !

—    :     ……..    ……    ….    …….   ?

—    :      ……  .

—    :      …  .

—    :      …  .

 

A Will to Live

Want
Wanting
Wanting to love
Wanting to love … She !
Wanting to love she won’t
Wanting to love she won’t sacrifice
Wanting to love she won’t sacrifice … her life,
*************** I can move on ********************
For life is more important than … loosing it
For life is more important than … loosing
For life is more important than
For life is more important
For life is more
For life is
For life

A Poem by Duncan Wyllie

 

رویا ، به اندازه یِ تمامِ دریاهایی که ندارم

ghayegh.jpg

پارو ندارم ، بادبان و ناخدا ندارم ، مرغ دریایی ندارم ، دریا ندارم

رویا دارم ، رویا ، رویا ، رویا دارم ….

بباران !   من لنگرها را میکشم …

 

 

تو و من

chatr1.jpg

این تویی

من ؛ اون زیر ،  دارم خیس نمیشم …

 

جایِ اَمنِ دِنج

یک

اینهمه پرنده، اون بالا بالا ها، از شمال به جنوب، از غرب به شرق

یکیشون هم حتّی هوس نمیکنه بیاد این نزدیکیای پَست

جای اَمنِ دِنجی که واسه نشستن دارن، کجاست ؟

 

دو

گالیور، با بودنِ فیلیتیشیا، احساسِ امنیّت میکنه همیشه.

ولی نمیدونه که بودنش واسه فیلیتیشیا، چه حسّی داره .

فیلیتیشیا، همیشه، فیلیتیشیاست.

گالیور، همیشه، گالیور …

 

نوستالژیا

   abh72e.jpg

صدام کردی که رو خاموشیِ من

یه دامـــــــــن یاسِ نورانی بپاشی

شاید در وصفِ ثانیه هایی که میروند و جایی میمیرند

اصرار در نگه داشتنِ آنچه نگهداشتنی نیست

به فرو ریختنش می انجامد

همانندِ دانه های شن از میانِ انگشتان …

(شعری از مارگوت بیکل-شاعره ی آلمانی)

Newer entries » · « Older entries